تبلیغات
sonic advocates - werewolf
werewolf
اصلا حسش نیست داستان بزارم
ولی خوب....
مجبورم دیگه...باید دل شمارم به دست بیارم
پسسسس بریم ادامه
قسمت 6

دانای کل:
روبی دیگه توانایی کنترل خودش رو نداشت ،مردمک چشم هاش ریز شده بود،انگار که جادو شده باشه...
؟؟؟:بیا ،بیا پیش من..بیا روبی..بیا
صدایی که از اتاق میومد عجیب بود،صدایی اروم،سرد،نازک،صدای یک زن!!
اروم به سمت اتاق قدم بر میداشت،چشماش چیزی غیر از نور ابی رنگ رو نمیدید...از خود بی خود شده بود،حتی دیگه با اراده و اختیار خودش قدم بر نمیداشت،چند لحظه ی بعد روبی توی اتاق بود،نور هر لحظه بیشتر میشد و اطرافش رو احاطه کرده بود...
وقتی روبی چشماش رو باز کرد،دیگه توی راه روی اون خونه نبود..
توی یه حیاط بزرگ بود!!چقدر اشنا...احساس میکرد قبلا اونجا بوده،کمی به اطرافش دقت کرد،خونه ی قدیمی!!
؟؟:سوفیا..
روبی به اطراف نگاهی انداخت،پسر جوانی که به سمت دختری زیبا میرفت،اون دختر گریه میکرد
سوفیا:تنهام بزار ریچار.....
ریچارد!!چقدر برای روبی اشنا بود،کمی که فکر کرد به راحتی متوجه شد این گذشته ی پدرم و مادرشه.
ریچارد:خواهش میکنم..گوش کن!ما بچه دار میشیم،نباید نا امید بشی
سوفیا:چطور؟؟هان؟چطور؟بهترین دکتر هارو دیدیم،خرج زیادی کردم ...ولی هیچی،من نمیتونم مادر بشم...از خودم متنفرم
نمیتونست؟؟اگر نمیتونست پس روبی چطور به وجود امده بود؟این لحظه روبی رو خیلی ترسونده بود.
ریچارد مکث طولانی کرد،انگار میخواست حرفی بزنه که به اون شک داشت،نفسش رو فوت کرد و گفت:میتونی مادر بشی،فقط کمی متفاوت
سوفیا با تعجب به ریچارد نگاهی انداخت،ناگهان نور ابی اطراف رو احاطه کرد و شدت نور اینقدر شدید بود که روبی با ساعدش جلوی چشم هاش رو گرفت.
وقتی نور رفت محیط جدیدی مقابل روبی بود،یک کلبه ی چوبی کوچیک،اطرافش پر بود ازفانوس ها و دریم کچر های رنگ رنگی و زیبا
نکته:دریم کچر های مربوط به افسانه های سرخپوستان قاره ی امریکاست که محلی ها معتقد بودن کابوس های در بند های بافته شده ی حلقه گیر میکنند و رویا ها از پر ها به پایین سر میخورند و به صاحب خواب میرسند و معمولا بالای پنجره ها و یا بالای تخت اویزون میشن

رییچارد و سوفیا پشت در اون کلبه بودن،سوفیا ترسیده به نظر میومد و بازوی ریچارد رو چسبیده بود.ریچارد زنگ در رو زد،زنی با قیافه ی عجیب در رو باز کرد(کلاغ بود)و اون دوتا وارد شدن.اون زن چندلحظه به روبی خیره نگاه کرد،روبی جا خورد،ریچارد و سوفیا اصلا اون رو نمیدیدن ولی این زن راست راست توی چشمای اون زل زده...با سرش به روبی اشاره کرد که وارد خونه بشه..روبی ترسیده بود ...ولی میخواست بدونه پدر و مادرش اینجا چی کارمیکنن پس به خودش جرعت داد و وارد شد..اون کلاغ در رو بست و به سمت ریچارد و سوفیا رفت،اون دقیقا از جسم روبی عبور کرد و این روبی رو بیشتر میترسوند...
اونها با هم پشت یه میز نشستند،جو خیلی ترسناک بود،حتی چیز های روی قفسه ها هم عجیب ترسناک بود:
چشم های توی شیشه،مارمولک،حشرات مختلف،مار چند سر و خیلی چیز های عجیب دیگه...
ریچارد :گفتی که میتونی...
کلاغ:بله میتونم،ولی..حاضرید مشکلاتش رو قبول کنید؟؟
سوفیا سریع گفت:هرچی که باشه میپذیرم!!
ریچار نگاهی به سوفیا و بعد به اون کلاغ انداخت،چهرش خیلی نامطمئن بود،ولی...
همسرش پذیرفته بود،پس خودش نتونست اعتراضی کنه...فقط میخواستم سوفیا راضی باشه...اون کلاغ معجونی درست کرد،تار موی ریچارد و سوفیا در کنار چیز های دیگه ای رو داخل معجون سبز رنگی ریخت..معجون رو به سمت سوفیا گرفت..




















سوفیا به ارومی معجون رو گرفت .نگاه چندشناکی به اون کرد،نفس عمیقی کشید و یک ضرب لیوانم رو سر کشید،بعدش کمی سرفه کرد که به اشکی شدن چشماش ختم شد
کلاغ:خیلی خوب،این کودک دیگه مال شماست،فقط بدونید که اون متفاوته و فقط متعلق به شما نیست!!
ریچارد و سوفیا متعجب بودن و ریچارد پرسید :منظورت چیه؟؟
کلاغ:اون خون یک گرگینه ی اصیل توی رگهاش داره،برای به وجود اوردنش فقط نمیتونستم به دو موجود عادی اتکا کنم،تا وقتی زنده اید گرگینه ها با فرزندتون کاری ندارن ولی...بعد مرگ هر دوی شما ،اونها سرپرستیش رو به عهده میگیرن.این برای بچتون بهتره
هر دو خیلی متعجب بودن ....دهن هاشون باز مونده بود ...
سوفیا:ولی
کلاغ:میتونم پسش بگیرم...نمیخواینش؟؟؟
هردو ساکت شدن و بعد با حالت عصبی از خونه بیرون رفتن،روبی رفتنشون رو با نگاهش دنبال کرد و خواست بره که...
کلاغ:تو وایسا!!
سرجاش میخ کوب شد،با تعجب به اون زن زل زد
کلاغ:بشین،باید باهم حرف بزنیم
روبی حرکتی نکرد و هنوز متعجب به اون زن زل زده بود
کلاغ:یالا دیگه
روبی اب دهنش رو قورت داد و روی یکی از صندلی های چوبی عجیب نشست.منتظر به اون زن نگاه میکرد،از استرس با انگشتاش بازی میکرد و سرش رو پایین انداخته بود
کلاغ:توی...خوب....جونت در خطره...
روبی متعجب سرش رو بالا گرفت و زمزمه وار گفت:چی؟؟
کلاغ:من برای به وجود اوردن تو از موی گرگینه و سنگ تراپز(اسم احمقانه از خودم خخخخ)که سنگ ابی رنگ با قدرت خاصیه استفاده کردم..اشتباهم همین بود ..این سنگ خیلی کم یابه و خیلی ها دنبالش هستن ..در زمان تو فقط به تعداد انگشت شماری از اون ها وجود دارن...شاید 8 تا در کل دنیا...
روبی:خوب؟؟
کلاغ:اون سنگ قسمتی از قلب توعه...
روبی رنگش پرید و چشماش از تعجب گشاد شد .با صدای ترسیده ای گفت:یعــ....یعنی چی؟
کلاغ:یعنی اون ها دنبال تو میگردن...تا بکشنت و سنگ رو گیر بیارن.هر بار که تو بزرگ تر میشی سنگ هم همراهت رشد میکنه و هر چقدر که بزرگ تر بشه انرژیش بیشتر  و بیشتر میشه
روبی ناامید سرش رو پایین انداخت :یعنی قراره من بمیرم ؟؟
کلاغ:نمیدونم..بهتره وقتی برگشتی پیش گرگینه ها بمونی،اونا از این چیزا خبر دارن...ازت محافظت میکنن،تو هم حتما باید به مهارت های گرگینه ایت دست پیدا کرده باشی
روبی:ولی...ولی من حتی نمیتونم به یه گرگینه تبدیل بشم
کلاغ:میدونم ترسیدی و درک شرایطت برات سخته..ولی سعی کن با اون سنگ ارتباط برقرار کنی..میتونه بهت کمک کنه ،بهت انرژی بده...قدرتمندت کنه
روبی ارنج هاش رو روی میز گذاشتو بهشون تکیه داد و با دستاش سرش گرفت:ولی من فقط یه زندگی معمولی میخوام،این خواسته ی زیادیه؟..نمیتونی اون سنگ رو در بیاری؟؟
کلاغ:من متاسفم..نمیشه،اگر هم میشد تو میمردی..فقط مراقب باش...
یهو نور ابی شروع به تابیدن کرد
روبی:نه نه ..وایسا !!نرو...
ادامه دارد...

برچسب ها: داستان ، گرگینه ،
[ سه شنبه 29 تیر 1395 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ roxsana . ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30