تبلیغات
sonic advocates - گرگینه
گرگینه
دوستان داسی اوردممم
ولی چون با گوشی دارم اپ میکنم  بنر ندارم که بزارم روی پست
برید ادامه ...فقط احساس میکنم یکم چرت شده..به خوبی خودتون ببخشید
بعد از رفتن نور روبی خودش رو توی اتاق دید..صورتش خیلی ناراحت به نظر میرسید.قطرات اشک اروم از روی گونش به پایین سر میخورد،سرش رو پایین انداخته بود...نگهان..
ریجینا:روبی؟؟
روبی کمی جا خورد،باید چی کار میکرد؟اون دقیقا جایی بود که نباید باشه...
به ارومی به سمت ریجیا برگشت،از صحنه ای که میدید متعجب بود..چشم های ریجینا داشت میدرخشید،عصبانیت توی چهرش موج میزد،ناخوناش بلند و تیز شده بود و قدش...خیلی متفاوت بود!!
ناگهان روبی محکم به دیوار بر خورد کرد.گیج شده بود،ریجینا شونه های روبی رو محکم گرفته بود و ناخون های تیزش توی شونه های روبی فرو میرفت و حسابی زخمیش کرده بود،این حالت یعنی ریجینا کم کم داشت به یه گرگینه تبدیل میشد...چندین بار اون رو به دیوار پشت سرش کوبید و همین طور که اینکارو میکرد با صدای دو رگه ای گفت:بهت اختار دادم که توی این اتاق نری دختره ی احمق!!
ترس به دل روبی چنگ مینداخت و شونه هاش داشت زیر فشار ناخون های ریجینا سوراخ میشد،تنها راهی که به ذهنش میرسید فرار بود!ولی این فرار غیر ممکن بود...
ریجینا یک لحظه به خودش امد...به چهره ی  خیس از اشک روبی خیره شد و از فشار دستاش کاسته شد،این کاری که کرده بود براش قابل هضم نبود..دقیقا به موجودی تبدیل شده بود که ازش متنفر بود...
ریجینا:روبی...من
روبی ریجینارو با تمام قدرتی که اون لحظه داشت کنار زد و به سمت در خونه دوید.شونه هاش خیلی درد میکرد..مطمئن بود که کبود و خون مرده شدن.در خونه رو باز شده رها کرد و به سمت دروازه دوید .خودش هم نمیدونست کجا میره ..فقط می خواست از اون محیط پر از هیولا دور بشه..اینقدر دور که هیچ کس اون رو پیدا نکنه....
و ریجینا..سر جاش خوشکش زده بود..دست هاش روی هوا ثابت مونده بود و متعجب به در اتاق نگاه میکرد،نمیدونست چش شده.احساس میکرد بدترین گناه ممکن رو انجام داده!!
چندی بعد دیوید جلوی در عمش رو در اون وضعیت دید:عمه؟
ریجینا چیزی نمیگفت..حتی نگاه خیرش هم تغییری نکرد
دیوید قدمی جلو امد و متعجب پرسید :عمه؟؟؟
________________________________________
روبی:
از دنیا متنفرم..متنفرم،چقدر من بدبختم..بسمه،بسمه!
دیگه نمی خوام حتی زنده بمونم.با دست محکم اشکامو پاک کردم ،نفسم بند امده بود و پاهام درد میکرد،ولی نمی خواستم وایسم،چرا نمی خوام؟دارم توی جنگل میدوم؟جنگلی که نمیشناسم؟جنگلی که هر شب توش شکار میشه؟ سرعتم کم شد اصلا من کجام؟ بازم سرعتم کم شد،من فقط یه دختر بد شانس و احمقم..هه!غیر از اینه؟ایستادم...
به اطراف نگاهی انداختم،منطقه ی کم درختی بود و اسمون...چقدر زیبا بود! حلال ماه خیلی نازک بود و ستاره ها اطرافش رو احاطه کرده بودند.اونجا خیلی ساکت بود و تنها صدایی که سکوت اونجا رو میشکست صدای نفس نفس زدن من بود...
جدیدا اینقدردر گیر  کار های متفرقه و احمقانه بودم که  نمیتونستم از هیچ چیز لذت ببرم،حتی طبیعتی که عاشقش بودم!
اروم شروع کردم به حرکت کردن و به سمت جلو قدم برداشتن..به یه برکه رسیدم ...
برکه وسط جنگل!!چه زیبا !اروم به سمتش رفتم.نور ماه باعث میشد ای برق بزنه  و ماهی های رنگارنگ توی برکه براق تر و زیبا تر به نظر برسند...
ارامش عجیبی وجودم رو گرفت ..محو اون برکه شده بودم ..اروم دستم رو روی اب کشیدم،چه لذتی داشت..
________________________________________
دانای کل:
روبی شیفته ی این همه زیبایی شده بود ..قافل از اینکه دوتا چشم قرمز رنگ دارن اون رو نگاه میکنند..سایه ای روی روبی افتاد..با ترس فراوان برگشت..ارزو میکرد گرگینه ها باشن ،ولی...
خیلی بزرگ بود!!معلوم نبود چیه ..ولی مثل روح بود ..سفید بود ولی شفاف بود وبا چشم های درشت قرمز براق که توی تاریکی میدرخشید به روبی خیره شده بود..داشت مستقیم به قلب اون نگاه میکرد ...
غرش بلندی کرد ،صدای گوش خراشی داشت که باعث میشد روبی گوش هاش رو بگیره. اون موجود عجیب شروع کرد به دویدن پشت سر روبی و روبی هم هی به خودش لعنت میفرستاد..درخت های زیادی پیش روش بود و باعث میشد سرعتش کم بشه...درصورتی که اون مجود مثل یک شبه از میان درخت ها عبور میکرد.خیلی نیاز به تلاش نبود که به روبی برسه،به هر حال ..اون چهار پا داشت و روبی دو پا...
ناگهان چنگی به پای روبی زد که روبی تعادلش رو از دست داد و زمین خورد ...روی دقیقا روی روبی بود و دستاشو روی شونه های کبود روبی گذاشته بود تا نتونه تکون بخوره..دندون هاشو روی هم فشار داد و بعد دهنش رو باز کرد‌.روبی فقط چشم هاش رو بست و سرش رو تا حد ممکن عقب برد ...وقتی اون موجود داشت به روبی حمله میکرد یهو گرگ با جسته ی خیلی بزرگی(در واقع گرگینه)با رنگ قهوه ای روی اون پرید و اون رو کنار زد..روبی وقتی دید که وزن از روش برداشته شده با تعجب چشم هاش رو باز کرد و پیش روش یه گرگ قهوه ای بزرگ دید.
اون موجود نگاه خسمانه ای به اون گرگینه کرد و غرش بلندی کرد.گرگینه گوش هاش به پایین افتاد و چند بار سرش رو به چپ و راست تکون داد ..معلوم بود که این صدا برای گوش های حساس اون خیلی ازار دهندست.چیزی نگذشته بود  که تعداد زیادی از اون موجودات اطراف اونهارو پر کرده بودند،روبی خیلی ترسیده بود.
نکته:راستش این همون جنگل ممنوعست که توی داستان تافی(داستان مربوط به جولیت)ازش گفته شده بود.من و تافی خیلی وقت پیش همچین جایی رو ساختیم،گفتم منم یه استفاده ای بکنم،عمارت هریسون دقیقا پشت جنگل ممنوعست!!
نوبتی به اون گرگینه حمله میکردند ...یکی از اونها پاش رو گاز گرفت که زوزه ی جیغ مانندی کشید و بعد گردن اون رو با دندوناش گرفت و به سمتی پرت کرد ....کم کم تعداد زیادی از اونها روی سر گرگینه ریختند و اون زوزه میکشید و سعی در خلاص کردن خودش از دست اونها داشت...گرگینه بزرگ تر بود ولی اونها بیشتر و فرز تر بودند!!
حالا که گرگینه گیر افتاده بود...راه برای به دست اوردن و حمله کردن به روبی باز شده بود
ادامه دارد...

برچسب ها: داستان ، گرگینه ،
[ جمعه 1 مرداد 1395 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ roxsana . ] [ اینجا رو یادت نره لطفا () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30