تبلیغات
sonic advocates - werewolf
werewolf

سلام ..داسی اوردم براتون

ادامه  هستن در خدمتتون

پس برین به ادامه مطلبتون

بنر ندارم براتون

خخخخخخخ اصلا نابود چیزی هستم که گفتم

دارم خل میشم..برین ادامه مطلب

قسمت 8

روبی:

خدا!چی کار کنم؟چی کار کنم؟؟به اطرافم نگاه کردم،همه موجودات شبح مانندی که روی سر گرگینه نیفتاده بودن و باهث دردش نمیشدن .هی به سمت من میومدن...دلم میخواست همونجا زار بزنم!همش تمرینات داریان میومد تو ذهنم...همش درباره ی رسیدن به گرگینه ی درونم  بود

_یه چیزی توی وجودته،باید بتونی باهاش رابطه بر قرار کنی،سعی کن خودتو از مشکلات و دغدغه های فکری ازاد کنی و فقط یه گرگ باشی،به هیچ چیز جزء اون نباید فکر کنی،گرگ باش!!

اه!اخه چطور با همچین وضعیتی فکر لعنتیمو ازاد کنم؟من میمیرم...اگر یکم بیشتر تلاش میکردم یا به حرفاش توجهدمیکردم الان توی این وضعیت نبودم...خدایا!لطفا کمکم کن یکی رو بفرست ما رو نجات بده،قول میدم دیگه دختر خوبی باشم و به حرفشون گوش میکنم،لجبازی هم نمیکنم،قوله قوله قول!

دیگه فاصله چندانی با من نداشت،زندگی!خاک تو سرت..هیچ وقت روی خوشت رو بهم نشون ندادی!!یهو احساس درد وحشتناکی کردم..

________________________________________________

دانای کل:

روبی چند لحظه ی بعد  بیهوش افتاده بود.تعداد زیادی از اون موجودات اطرافش رو گرفته بودن و گرگینه هنوز تلاش میکرد خودش رو ازاد کنه ولی اون خسته و بی حال شده بود...

نکته:ای دهان اون موجودات حاوی ماده یا سمیدهست که باعث بی حالی و بیهوشی میشه،اسم اون موجودات هم دارگو/dargo هستش و اونها هم مثل گرگینه ها میتونند به حالت دو پا در بیان و در واقع یک شخص هستن(ساخته ذهن منه و افسانه نداره)

روبی حالا روی زمین افتاده بودبدون هیچ مقاومتی بدون هیچ تقلایی برای زنده موندن،دارگو ها خیلی راحت میتونستند قلبش رو از جا در بیارند ولی ناگهان گرگینه ای که کمی جستش از اون یکی بیشتر بود ..با رنگ ابی و یک چشم زرد  روی اون دارگو پرید و گردنش رو با قدرت گاز گرفت و اون دارگو مرد..حالا دو گرگینه بود و تعداد زیادی دارگو...

_________________________________________________

دیوید؛

اخ!!چی شده؟چه اتفاقی افتاد؟یهو تمام اتفاقات به سرم هجوم اورد،با سرعت روی تخت نیم خیز شدم که کمرم درد بدی گرفت:روبی!!

صدای از پشت سرم گفت:جونم دی دی!چه عاشق هم شدی تو،فعلا حال خودت رو دریاب

ای پسره ی کرمو،هی خدا!من از دست این میمیرم،مردم قل دارن ما هم قل داریم

با اخم گفتم:داریان!!

داریان:جون دادا!!!!بگو...

من:مرض

داریان:تقصیر منه که می خوام با تو خوب باشم

من: خوب نباش

داریان زهر مار،یادت رفته من اسیب ببینم تو هم درد میکشی و برعکس!!رفتی خودتو انداختی تو دهن دارگو ها؟به هیچ کسم که هیچی نگفتی،اگر از درد به خودم نمیپیچیدم معلوم نبود بقیه از کجا میفهمیدن...خدارو شکر کن دارسی زود تر رسید ..وگرنه معلوم نبود چی میشد..می خوای بگم ببخشید که جونتو نجات دادیم؟؟

این حجم دلخوری ازش یکم بعیده.کلا میگن دو قلو ها شبیه همن چرت میگن.این کجاش شبیه منه؟؟البتهدما دو قلو های نا همسانیم...احتمالا دلیلش اینه...

من: خیلی خوب! خیلی خوب !ببخشید.من معذرت می خوام،حالت خوبه؟

داریا: نه خیر ‌...خوب نیستم....

من:چرا اینقدر عصبانی هستی؟من که گفتم ببخشید...

کلا اخلاق داریان با اونچیزی که به بقیه نشون میداد متفاوت بود.عین یه پسر بچه ی کوچیک زود عصبانی میشد و زود ناراحت میشد،از اینکه اذیتم کنه و سرم کرم بریزه هم لذت میبرد و از این که بهش محل نزارم به شدت آزرده میشد.برای من اون به جای یه قل برادر کوچولوی ۵ سالم بود،برای بقیه پسر خرخون و دور اندیش و عاقل و نابغه...حالا باید بشینم نازشو بکشم

داریان: ببخشیدت به درد عمت میخوره...

دیوید:عمه ی من عمه ی تو هم هستا

اخم کرد و نگاهش رو ازم گرفت خواستم از روی تخت بلند شم که درد بدنم امد سراغم و اخم به هوا رفت.از اون ور هم داریان پهلوش رو چسبید...

داریان : بشین سر جات تا دوتامونو بدبخت نکردی ..بکپ!!

اهی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم..

من : به هر حال ببخشید داری ....

 داریان؛باشه بخشیدم دیوی


برچسب ها: داستان ، گرگینه ،
[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ roxsana . ] [ فعلا نه () ]
آخرین مطالب