تبلیغات
sonic advocates - Werewolf
Werewolf
ادامه قسمت 8
بدویین برید ادامه

من:افرین،حالا بگو ببینم...روبی حالش خوبه؟
داریان:پاشو چنگ زدن...گازشم گرفتن،حتی قفسه ی سینش رو تا میتونستن چنگ زدن .ولی به اون چیزی که می خواستن  نرسیدن.
دلم یه جوری شد...هوفی کشیدم و گفتم:کمکم کن بلند شم..
داریان:بتمرگ..باز تو لجبازیت گل کرد؟؟یا قلبت براش تپیده؟؟
کلافه گفتم:داریان!!
داریان:عه !خوب راست میگم دیگه.من اینطوری میشدم اینقدر برات مهم بود؟
من:باز تو حسودی کردی کوچولو؟
داریان:هی!!من فقط ۴ دقیقه ازت کوچیک ترم
من:اوه ،بله،بله ...البته...
داریان:مرض!مسخره میکنی؟؟
من:تلافی اون کرم ریختناته 
داریان:مسخره...ببین ،کلا تکون نخور.یهو دیدی باید از پایین پله ها جمعم کنن..من خودم به عشقت میرسم..
کلافه تر گفتم:داریااان!
داریان: بای بای داشم(داداشم)
و رفت بیرون.هوووووف!!پسره ی دیوونه،این دیگه نو برشه.بدنم خیلی درد میکرد ولی به روی خود نمیاوردم،بیچاره داریان...به خاطر من الان بدن درد داره...
فکرم به شدت درگیر روبی بود،نمیدونم چرا.. ولی به  اون توجه خاص و احمقانه ای نشون میدادم
دلم نمی خواست ایتقدر عذاب بکشه...ولی هر جا میرفت براش یه مشکل پیش میومد،اون شانس افتضاحی داشت.فکر کنم دارم دیوونه میشم،چون فقط چهره ی یه کیک خامه ای با چشم های درشت ابی و صورت بامزه میومد جلوی چشمام.چشمامو بستم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم..کم کم چشمام گرم شد و دیگه هیچی نفهمیدم(این یعنی کپید ...به عبارتی خوابید)
___________________________________________________________________
دانای کل:
روبی باند پیچی شده با قیافه بی حالت و بی حس و بغضی که سعی در از بین بردنش داشت به سقف اتاق خیره شده بود.آرزوی مرگ میکرد.
دلش می خواست بمیره ،ولی اینقدر مشکل ساز نباشه،دلش می خواست  ازدست زندگی نکبت خودش خلاص بشه،احساس میکرد بار سنگینیه روی دوش بقیه...
هی اب دهنش رو قورت میداد تا شاید بغض به همراهش از بین بره...
در باز شد
ادامه دارد...

برچسب ها: گرگینه ، داستان ،
[ چهارشنبه 6 مرداد 1395 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ roxsana . ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30