تبلیغات
sonic advocates - Werewolf
Werewolf
قسمت10
بابت تاخیر خیلی ببخشید ولی واقعا شرایطش نبود  که بزارم
پیش به سوی ادامههه

روبی:
"بعد از اینکه اون گرگینه گازم گرفت چاره ی دیگه ای نداشتم ،باید خانوادم رو ترک میکردم وگرنه بعید نبود که به اونها هم اسیب بزنم...
پروفسور میگفت هر کاری کنه هم نمیتونه جلوش رو بگیره .همش تقصیر خودم بود، اگر اینقدر فضول نبودم و به جنگل ممنوعه نمیرفتم این طور نمیشد...
روز های دیگه  و کم و بیش میتونستم خودم رو کنترل کنم ولی شب چهاردهم هر ماه وقتی ماه کامله و هر گرگینه به اوج قدرت خودش میرسه...
نه !!!قطعا نباید میموندم، اخرین وسیلم رو توی کوله پشتی گذاشتم و به پنجره اتاق خیره شدم.وقتش بود... "
وجدان محترمه:این خیلیییییییی باحاله ...
باشه بابا توهم...چرا همیشه عین چی میپری وسط افکارم...تازه داشت فرار میکردا .قسمت جالبشه 
وجدان محترمه:هوی نکبتِ گاو...اگر من اصرار نمیکردم که توی بیشعور کتاب رو بر نمیداشتی و هر شب عین جغد تا ساعت 3 بیدار نمیموندی با چراغ قوه کتاب بخوانی که...
باز تو بیشعور شدی؟؟؟حالا یه بار توی زندگیت یه کار مفید کردیا....هی نیا به رخ بکش
وجدان محترمه:نمیکشم ...کشیدم دارم رنگ میکنم
.____.خفه شو 
وجدان محترمه:بقیشو بخوان...
به ساعت نگاهی انداختم...2:58
نوپ،نمیشه ...نزدیک 3صبحه ..باید بگیرم بخوابم...همین الانم اگر بفهمن من بیدارم به صلیبم میکشن
وجدان محترمه:دو دقیقه دیگه مونده...بخوان دارم میمیرم از کنجکاوی 
به ساعت نگاهی انداختم 2:29
نه خیر...یه دقیقه بیشتر نمونده...منم میخوام بخوابم...
وجدان محترمه:خوب بگی بکپ ...نکبتِ گاوِ ضد حال
بی ادب-___-
وجدان محترمه :چیه گاوِبا ادب؟3:
ای بابا چه گیری دادی به گاو و مشتقاتش...
وجدان محترمه:اره راست میگی...بلا نسبت گاو...حالا بگی بکپ
خدایا...منو از دست این نجات بده ...
سرمو گذاشتم روی بالشت و چراغ قوه رو هم خاموش کردم و گذاشتم زیر تخت و پتو رو هم کشیدم روی خودم.کتاب هم طبق معمول زیر تشکم جا میگرفت ...بعدش کم کم چشمام گرم شد..
**********************************************
خسته چشمامو باز کردم...این کتاب منو فقط توی همین 2روز از زندگی انداخته بود.داستان جالبی داشت.پسری که برخلاف خانواده ی پول دارش که همه دکتر بودن و مهندس و بیزنس من ،باستان شناسی میخوند.و سر یه کنجکاوی جالب و یا به قول خودش فضولی رفته به جنگل ممنوعه اونم شب.که البته به قول خودش چوبشم خورد و یه گرگینه گازش گرفت.الانم قسمت جالبی بود...داشت از خونه فرار میکرد که به کسی اسیب نزنه...
شخصیت جالبی داشت.ماجراجو ،کنجکاو،مصمم و البته یه شجاعت عجیب توی وجودش داره که اونو وادار میکنه کار هایی رو بکنه که بقیه یا بهتره بگم من از انجام دادنش ناتوان و عاجزم.کاش منم مثل اون بودم.
وجدان محترمه:واقعا کاش...خاک تو سرت!!گرگینه هم نشدی
تو باز حرف مفت زدی؟؟من گرگینم ،فقط...
وجدان محترمه:فقط؟؟؟
اوفففف خیلی رو مخی .خوب من دلم میخواد ولی نمیشه ،یعنی...
وجدان محترمه:تو اصلا تلاش نمیکنی..یعنی تو مخت از مایا کم تره  که نمیتونی تبدیل بشی؟ 
.______. اخه...
یهو در باز شد و سوزان با سینی صبحونه امد تو ،ایشونم کارشون شده بود غذا رسانی به من.با این وضعم همه رو از کار و زندگی انداخته بود
وجدان محترمه:خاک تو سرت ..
عه....بسه دیگه تو هم ،اقا اصن من ضعیف و بدبخت و ناتوان و..
وجدان محترمه:باشه باشه...حرص نخور من ساکت میشم.حواست به سوزن باشه
اون سوزانه ...
وجدان محترمه:خوب من یاد سوزن نخ میفتم..
سوزن،چیزه سوزان:سلام..بهتری؟؟
لبخند زدم :سلام.بله بهترم مرسی
سوزان لبخند زد و سینی رو گذاشت روی عسلی کنار میز
سوزان:اینو بخور که جون بگیری لاغر مردنی.من موندم تو چطور هنوز زنده ای ،امدم باید سینی خالی باشه ها!!
به سینی یه نگاه انداختم...
یا خدا !!!!اب پرتقال،نیمرو،بیکن،پنکیک،ساندویچ و...
من:هاااااا؟؟؟ولی من با همون ساندویچه سیر میشم
سوزان:به من ربطی نداره .سینی باید خالی باشه
من:لطفا از من بگذر ای بانو...
سوزان:نمیشود ای پرنسس بر تخت نشسته....
بعد ریز خندید و منم لبخند زدم
سوزان:یالا...شروع کن
و رفت بیرون
وجدان محترمه(با لحن پر تمسخر):میخوای کمکت کنم بخوری؟؟
ببند در اون تالار اندیشه رو ...اه
به سینی یه نگاهی انداختم...خوووب..از هر کدوم یکم میخورم تا ببینم چی میشه...
*چندی بعد*
وجدان محترمه:الان تو میخواستی از هر کدوم یه مقدار بخوری؟؟؟خیر سرت ...
خفه شو....خوب خیلی زیاده خفه شدم ...
وجدان محترمه:تو فقط تونستی از هفت تا غذا روی میز از سه تاش یه چنگال برداری...الانم داری میمیری.__________.
خوب ....
وجدان محترمه:خب و زهرِخر....
اول صبحی هی گند بزن توی حال من ،عه... 
کتابو از زیر تشک کشیدم بیرون 
وجدان محترمه:من میدونم خدا اشتباهی منو فرستاده اینجا...امکان نداره همچین وجدان باحالی گیر تو بیاد ...لیاقتت همون وجدان های مثبت اب دوغیه...
باشه بابا...تو خوبی ...تو عالی..تو بی نظیر 
کتابو باز کردم و شروع به خواندن کردم
"کیف رو پایین انداختم و بعد خودم از پنجره پایین پریدم.ایندفعه برای همیشه باید میرفتم.نگاهی به ماه انداختم.فردا چهاردهم بود.روزی که ماه کامل میشد.روزی که میتونستم بیشترین اسیب رو به اطرافیانم بزنم.چه بهتر که رفتم...
به ماشین اسپرت قرمزم نگاهی انداختم خوب اخرین دیدار بود.قرار بود زندگی مجلل تمام بشه و یه زندگی جدید آغاز.لبخند ژکوندی زدم و به سمت جنگل راه افتادم به هر حال...پیاده روی ماجراجویی بیشتری داشت.مثل همیشه...
وقتی جلوی اون جنگل ایستادم قلبم به شدت به قفسه ی سینم میکوبید.همش از یه شب اسرار امیز شروع شده بود و داشت به یه زندگی اسرار امیز ختم میشد"
چقدر این جمله قشنگ بود .به شدت من رو یاد داستان خودم می انداخت...
از یه شب اسرار امیز به یک زندگی اسرار امیز...همه چیز از اون شب شروع شده بود.
موبایلم رو از روی عسلی برداشتم و به قسمت یاد داشت هاش رفتم ،باید این جمله رو داشته باشم...بعدش دوباره کتاب رو دوستم گرفتم
"چند روزی میشد که توی جنگل بودم.همه فکر میکنند اینجا خیلی وحشتناکه،خوب نیست!!اینجا پر از شگفتی های عجیبه.من فقط چند روز اینجا بودم ولی اینجا فقط جایی برای مخلوقات ترسناک و شرور نبود.پر از پری ها،تک شاخ ها،پری های دریایی،فرشته های محافظ و هزاران هزار زیبایی دیگه.خیلی ها فکر میکنند اینجا فقط یه مکان طلسم شده است که بد یومن و خطرناکه ...خودم هم همین فکر رو میکردم
ولی اینجا فقط یه جاییه برای موجوداتی که مردم عادی نمیتونن درکشون کنن.اونا در کنار هم زندگی میکنن.چرخه های حیاطی خودشون رو دارن و با هم کنار میان و حتی به هم احترام میزارن.."
صدای در امد و من حدس زدم که سوزان باشه...
سریع کتاب رو گذاشتم زیر تشک و چنگال رو دستم گرفتم....
وجدان محترمه:اخه اینکه دردی رو دوا نمیکنه...خوب ضایعست چیزی نخوردی..
هیس حرف نزن 
سوزان نگاهی به سینی انداخت:تو که چیزی نخوردی
صدام و قیافم رو مظلوم کردم و وارد عمل شدم
من:خوب راستش...نتونستم بخورم ببخشید..اینا خیلی زیاده ...اگر دارگو ها نکشتنم این حجم از غذا حتما منو میکشه...
سوزان چشماشو ریز کرد و گفت:تو اخرش از لاغری میمیری...
من:خوب سعی میکنم نمیرم...
سوزان هوا رو عصبی ازبینیش بیرون فرستاد و سینی رو برداشت و رفت بیرون...
وجدان محترمه:خدا به خیر بگذرونه..‌گرگینه درونشو بلند نکرده باشی...
دیگه زوری که نمیتونم بخورم...
________________________________
دیوید:
روی تخت نیم خیز شدم ...با اون داروی بنفش و تلخی که داریان بهم داده بود درد بدنم  کم شده بود و زخمام بهتر شد بود...
اینقدر داغون بودم که حتی تاریخ و ساعت هم از دستم در رفته بود...
نگاهی به تقویم روی میز کردم ،شروع کردم حساب کردن روز ها تا اینکه فهمیدم امروز یکشنبست و تعطیله ...
خوب خوبه ،البته برای بقیه من که تا یک هفته به دستور دارسی بزرگ(با تمسخر) از مدرسه رفتن منع شده بودم و یه هفته تعطیل بود البته داریان عصر های روز های مدرسه درس رو برام توضیح میداد و نمیزاشت از دست درس خلاصی پیدا کنم و خدای نکرده(با تمسخر)عقب بیفتم...
هر چقدر که تلاش میکردم بلند شم یکی از ناکجا اباد پیداش میشد و دعوام میکرد و میفرستادم توی تختم..همه هم شده بودن کاسه ی داغ تر از اش.یه چند نفری هم تهدید میکردن که به تخت میبندیمت و فلان .یکی از سخت ترین کار های عمرم موندن روی تخته..و بد تر از اونم اینه که حتی شب ها هم حق شکار کردن ندارم و حسابی دارم اذیت میشم
اطرافو نگاهی انداختم و از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پنجره...
اینم تفریح یواشکی منه.درواقع تنها کار که از دستم بر میاد .من خوبم ولی نمیدونم چرا داریان الکی شور میزد و دارسی رو هم مجبور میکرد که من رو خونه نگه داره..(چون داریان درد های تو رو حس میکنه بیشعور.__. ولی تو هی انکار میکنی)
پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم،نسیم ارومی میوزید و دلنشین بود .
نگاهی به اطراف کردم....هیچ وقت از این صحنه ها خسته نمیشدم
بوته های بزرگ گل رز،سنگ فرش ها،درخت های بید مجنون و اون صدایه گه گاهی پرنده ها همه و همه باعث ارامشم میشد .دوستشون داشتم....البته خیلی طول نکشید ...چون صدای در امد و بعدشم ...
داریان:برو بکپ سر جات ...
من:خسته شدم‌..همش دارم روی تخت قل میخورم‌..
داریان:از درد کشیدن خیلی بهتره ....
من:من خوبم پسره ی لجباز...
داریان:به من نگو وضعیتت چطوره ...خودم دارم حس میکنم...
من:خوب یه کاری بگو که انجام بدم...چون نمیخوام دیگه روی تخت دراز بکشم...
داریان:یادت رفته گفتم یه بار دیگه از رو تخت بلند شی چی میشه؟؟
من:جرعتشو نداری...زورتم نمیرسه...
داریان لبخند خبیثی زد
*به علت خشن بودن صحنه های داستان این قسمت سانسور شده *
من:داریاااااان...به خدا خلاص شدم لهت میکنم...
داریان لبخند موزی زد:من زورم نمیرسه...اره؟
من:دستمو باز کن پسره ی کرمو...
داریان:نوپ...گفتم که اگر یه بار دیگه بلند شی میبندمت به تخت....
و بعد با  ساعدش خون روی گونشو پاک کرد(صحنه ها خیلی خشن بودن)
من:همین الان منو باز میکنی وگرنه...
داریان:وگرنه ؟؟هیچ کاری نمیتونی بکنی ..شده میام غذا میکنم دهنت ولی بازت نمیکنم‌..دفعه ی قبل نزدیک بود از پله ها پرت بشم پایین...
من:تو دیوونه ای ...من موندم چرا به تو میگن نابغه!!روانی باز کن دستامو‌،زده به سرت؟؟
داریان:اره..من زده به سرم...حالا تا دهنتم نبستم خفه شو..
و رفت بیرون....
من:داریان؟؟؟._____.نگو که رفتی؟؟؟داریاااااان؟؟؟مسخره-_____-اصلا شوخی جالبی نیست...جدی میگم...بیا بازم کن...
جدا رفت؟؟؟پسره ی دیوونه...نگاه کلافه ای به دستام که به تخت بسته شده بود کردم 
من:خیلی خوب...بسه دیگه،ها ها ها!!خیلی خندیدی حالا بیا دستامو باز کن...
شوخی نمیکرد؟؟؟؟._____. 
من:داااااااااااااریااااااااااااااااااااان!!!
ادامه دارد...



برچسب ها: داستان ، گرگینه ،
[ شنبه 6 شهریور 1395 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ roxsana . ] [ ببخشید‌.میدونم چرته بود.چنتا نظر داریم؟.... () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30