تبلیغات
sonic advocates - Werewolf
Werewolf
اینم قسمت۱۱
از نظر خودم مسخره و بی مفهومه
ولی امید وارم شما خوشتون بیاد 
دیگه مرامی نظر بدین..تعداد نظر تایین نمیکنم
بفرمایید ادامه:)
"به چشم های اون گرگینه ی بزرگ خیره شدم.همش زیر لب غرش میکرد و اماده بود که تیکه تیکم کنه ..‌لعنت به این شانس من هر موقع می خوام قدرت گرگینه ای لعنتیم فعال بشه بد تر گورشو گم میکنه 
من:هی !!ببین منم گرگینم...اروم باش ،باور کن ما دوتامون یه چیزی هستیم..فقط من الان قدرتم کار نمیکنه...
گرگینه دندوناشو نشون داد و غرش دیگه ای کرد.
اون لحظه بازم به شانسم لعنت فرستادم .هرچی من عقب میرفتم اون جلو میومد تا اینکه کمرم به تنه درخت بر خورد کرد و دیگه نتونستم تکون بخوردم.دقیقا صورتش چند سانتی صورتم بود و نفساش به صورتم می خورد،من احساس کردم واقعا الانه که پس بیفتم...چشمامو نا خوداگاه بستم و لبم رو با دندونم میگزیدم .منتظر احساس درد و سوزش توی بدنم بودم اما  به جاش یهو صدای خنده ی دخترونه ای شنیدم .چشمامو متعجب باز کردم و به دختری رو به روم که از خنده دلشو گرفته بود خیره شدم ،پس این گرگینه ی ترسناکمون بود؟؟یه دختر شیطون؟؟
دختره:وای خدا!!! هه...مردم از خنده ...وایییی باید قیافتو میدیدی
و دوباره شروع کرد خندیدن.
اولش اخمام رفت توی همدیگه ولی کم کم به نظرم خنده دار امد و لبخند کم رنگی روی لبم نقش بست
من:خیلی خوب دیگه ...خیلی خندیدی ....بسه!!
دختره هنوز داشت میخندید و سعی میکرد خندشو کنترل کنه و بالاخره با خنده ی کنترل شده ای که به لبخند تبدیل شده بود بهم خیره شد
دختره:تازه واردی؟؟
من:اره ...یه جورایی 
دختر:تیپت خیلی اشرافی به نظر میرسه ...پول داری؟
من:بودم..قبل از اینکه یه گرگینه گازم بگیره ..
دختره یکم ازم فاصله گرفت و مشکوک پرسید:اصیل نیستی؟؟
من:راستش ...فکر کنم یه گرگینه ی اصیل گازم گرفته..ولی نه اصیل نیستم.راستی معرفی نمیکنی؟
دختر با لبخند جلو امد ودستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:ریجینا..."
وجدان محترمه:ررریییییجیییییناااااا؟؟؟؟
خوب منم شک کردم...ولی خوب شاید فقط یه تشابه اسمیه .مگه فقط یه ریجینا تو دنیا داریم...
وجدان محترمه:مشنگ..تو رو اسمش ایست کردی .بقیشو بخوان میفهمیییییی
منظورش چیه
" دختر با لبخند جلو امد ودستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:ریجینا...ریجینا هریسون یه گرگینه ی اصیل "
ننننننننهههههههههههههههه!!!!!!!(از روی  تعجب)
وجدان محترمه:ایول ...خدایا دوستت دارم‌.درسته منو انداختی تو مغز یه احمق ولی هر چی تا الان خواستم بهم دادی !!حالا میفهمم که سر گذشت ریجینا چی بوده ...الهی شکرت!!
خدایا ایول!!درسته منو با یه هیولا توی سرم به وجود اوردی و کل زندگیمم افتضاح بوده و توی کل مدرسه ها از من متنفرن  و الان پیش یه مشت گرگینه زندگی میکنم و یه عالمه موجودات وحشتناک می خوان منو بکشن و قلبمو در بیارن ولی‌..امممم.___.اینقدر بدبختیامو گفتم نکته مثبتش یادم رفت
وجدان:خدایی ولی چی؟؟؟تو حرف نزن ...بقیشو بخوان.این ریجیناست.خوده خوده ریجینا!!بالاخره میفهمم
خیلی خوب ...خیلی خوب .هلم نکن الان می خوانمش
"ریجینا!هوم اسم قشنگی بود 
من:باشکوه و ملکه وار...!!
ریجینا خندید:اون معنی اسممه ...
من:میدونم .برای همین گفتم خانومه باشکوه 
و چشمکی بهش زدم و اروم خندیدم
ریجینا:تو نمی خوای خودتو معرفی کنی؟؟
من:چارلز ...چارلز مونتونگرو...یه گرگینه که تکلیفش با خودش معلوم نیست
ریجینا باز هم خندید و گفت:هنوز بلد نیستی کنترش کنی...درسته؟
با کلافگی سر تکون دادم و (اوهوم)ارومی گفتم
ریجینا:خیلی اسونه...می خوای بهت یاد بدم؟
من:میتونی؟؟
ریجینا:البته اقای مونتونگرو p:
 من:خوش حال میشم ...ولی خوب چطوری باید پیدات کنم؟؟
ریجینا:خودم پیدات میکنم .دیگه بوتو میشناسم.عطر تندی داره ...
یهو گوشاش سیخ شد و سریع گفت:باید برم!!الفا داره صدام میزنه بعدا میبینمت
و در یک چشم به هم زدن رفت و من موندم و تنه ی درخت"
وجدان محترمه:خاک تو سر چارلز..تو جنگلم دست از لاس زدن با دخترا بر نمیداره
خوب حالا تو هم !خوب تو زاتشه دیگه 
وجدان محترمه:اون غلط کرده با زاتش !!
به اعصابت مسلط باش ...نفس عمیق بکش
وجدان محترمه:ههههههه هوووووو،هههههههه هووووووو،ههههههه ههوووووووو،ههههههههه هووووووو اخیششش:) اروم شدم
افرین...
"اون گفت الفا ... 
خوش به حالش. توی یه گروهه،یه خانواده که همه مثل خودشن.باهم دیگه میرن شکار و مراقب همن.
کاش منم یکی داشتم...همشونو از دست دادم!اخر این فضولی ها منو بد بخت میکنه .فقط کافیه بشنوم که یه جایی هیرو گلیف های قدیمی داره ....انگار دیگه کر و کور میشم و فقط میرم دنبال هیروگلیف پیدا کردن...تازه هنوزم تنم می خواره "
وجدان محترمه:می خوای بیام بخارونمش؟؟؟
.____. بی خیال وجی...
وجدان محترمه:فقط چون تو گفتیا
جداااااً؟؟
وجدان محترمه:البته که نه!!!چرت نگو
خوب خوووب..دیگه کتاب خواندن نداریم..
وجدان محترمه:وایسا وایسا...چییییی؟؟
همون که شنیدی 
و کتاب رو محکم بستم 
وجدان محترمه: نهههه!!تو یه شیطانی که خدا برای مجازات من فرستادهههه...اون کتاب لعنتی رو باز ککککننننن
ببخشید اما خودت باعثش شدی ..پس باید تحمل کنی
وجدان محترمه:فکر کردی نمیدونم‌...تو نمیتونی در مقابل اون کتاب دووم بیاری ....خودت میری سراغش
نخیرم
وجدان محترمه:چراهم
-نخیرم
+چراهم
-نخیرم
+چراهم
-نخیرمممم
+چراهم
-نخیرم
+چراهم ...
-اه اصلا بیا کتاب بخوانیم .دعوا چیز مسخره ایه
+اره ...دعوا سر چی بود اصن ؟
(اینا خود درگیرن.__.خیلی خود درگیر)
و دوباره شروع کردم به خواندن کتاب 
ریجینا توی این کتاب بود ...پس شاید بالاخره میشد فهمید که چرا اون روز کنار تخت من شروع به گریه کرد و زدن اون حرفا .
به نظرم گذشته ی خوبی نداشته .البته توی کتاب و چیزی که من دارم می خوانم به نظر دختر شر و شیطونی میومده و البته ...خیلی هم زود صمیمی میشده .گزشته ی این خانواده در کل عجیبه ..سوال های زیادی با دیدنشون توی سرم میگذره ..
مثلا چرا دارسی و داریان یه چشمشون اسیب دیده؟
چرا دیوید و داریان درد و زخم های همو دارن ولی دیوید یه چشمش سالمه؟
یا اینکه چرا خواهر برادر هستن ولی رنگاشون اینقدر متفاوته؟
چرا ریجینا از اینکه گرگینه باشه خوشش نمیاد؟
یا چرا چرا چرا چرااا اینقدرم فکرم درگیر دیوید بود؟
البته شاید حق داشتم..اون تنها کسی بود که اصلا بهم سر نزده بود ...نکنه خیلی جدی اسیب دیده و داریان دروغ میگه؟؟
البته اینم هست که میتونم متوجه بشم که داریان بهتر از قبل راه میره و کش و قوسش بیشتره که این یعنی دیوید خیلی بهتر شده ..پس چرا نمیاد 
فقط کافیه بیاد و بگه حالش خوبه .اینطوری خیلی خوب میشه!اینطوری ممکنه اون دلشوره ای که هی بیشتر میشه از بین بره و من بالاخره بتونم اروم بگیرم 
وجدان محترمه:عشق چیز عجیبیه جدا...(با لحن اهنگ وار)
هیییییی!!!دهنتو ببند
وجدان محترمه:من دهن ندارم...من فقط یه صدام توی سرت 
بس کن ...من حسی بهش ندارم خودتم میدونی
وجدان محترمه:بر طبق شواهد تو دوستش داری !!..ببین وجدانش پسر خوبیه؟؟؟من حساسما !!
کی؟؟؟تو؟؟تو حساسی؟؟؟تو واسه شام کرکودیل میخوری با سس زهر مار بعد تو حساسی؟؟؟
وجدان محترمه:چشم نداری ببینی ظرافت و حساسیتمو
برو بابا ..اگر تو حساسی پس چنگیز خان مغولم یونی کورن دوست داشته(با تشکر از دی دیxD)
وجدان محترمه:اه ..‌‌اصن ادامشو بخوان
ادامه دارد...






برچسب ها: گرگینه ، داستان ،
[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ roxsana . ] [ چطور بود دوستان؟ () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30