تبلیغات
sonic advocates - گرگینه
گرگینه
سلام...براتون داسی آوردم...
ولی خیلی طولانی نیست 
فقط 5000 کلمست 
اخه واقعا در شرایطی نیستم که وقت اپ کردن داشته باشم ..ببخشید 
قسمت 12
برید ادامه..
"  ریجینا:خیلی خوب خیلی خوب ببخشییییییید...بزارم زمین تا دوتامون نمردیم...لطفااااا 
من:یک ما به این اسونی  نمیمیریم .دو دیدی بالاخره گفتی....میدونستم تسلیم میشی 
و اروم اونو روی زمین گذاشتم...اون دیگه یه معلم نبود...حتی بیشتر از یه دوست بود...فکر  کنم عاشقش شدم..."
وجدان محترمه:ریجینا و چارز  عاشق هم بودن...
اره بودن...ولی خوب چارلز الان اینجا نیست و ریجینا هم این دختر توی کتاب نیست... 
وجدان محترمه:میییییدونم...فقط 68تا صفحه ی دیگه تا پایان این قصه مونده...هر چه سریع تر بخوانیم سریع تر به حقیقت پی میبریم 
________________________________
دارسی:
به رو به رو خیره شده بودم منطقه ی مخصوص دارگو ها!!...دونه های برف به ارومی به زمین مینشست بر خلاف کل قسمت جنگل آب و هوای خودش رو داشت جای بسیار سردی بود البته نه برای یه گرگینه ...
بالاخره صدای قدم هایی که توی برف فرو میرفت توجهم رو جلب کرد و من هم نگاهم رو به سمت بالا حرکت دادم ....
با دیدن شخصی که رو به روم ایستاده بود اخم هام ناخودآگاه در هم کشیده شد 
پوزخندی بهم زد :سلام دارسی!!!....الفا ی هریسون ها ...عجب افتخاری نسیبم شده ....نه؟
هوا رو از بینیم  بیرون فرستادم و سرد گفتم:سلام ....جورج
جورج:سنگی توی دستات نمی بینم دارسی....
حالا نوبت من بود که پوزخند بزنم:و چرا فکر کردی که باید توی قراری که تو ترتیب دادی برات چیزی بیارم....مثل سنگ؟
جورج دستاش مشت شد:خوب گوش کن دارسی...فقط دو روزه دیگه....این فرصت رو داری که بدون خون ریزی اون سنگ رو برای ما بیاری.وگرنه...
وسط حرفش پریدم:خیلی به خودت مطمئنی‌..
جورج:اون سنگ میتونه برای ما خیلی کار ها بکنه...ما چیزی که نیاز داریم رو به دست میاریم...(صداش رو بالا برد)به هر قیمتی که شده یادت باشه !!
من:گرفتن اون سنگ به قیمت از دست دادن جون یک گرگینست. و تا وقتی که من...ما!!تا وقتی که ما زنده آیم همچین اتفاقی نمیفته...حداقل نه توی گله ی هریسون....
جورج :پس بچرخ تا بچرخیم
________________________________
نکته:ببخشید ولی نوشتن سر گذشت ریجینا رو توی این داستان ادامه نمیدم...اداره ی دو داستان در کنار هم خیلی سخته ...
اگر موافقید  بعدا داستان کامل چارلز و ریجینا رو توی وب مینویسم
یک روز بعد :
روبی:
خیلی خوب ....هووووم من میتونم...من میتونم....
وجدان محترمه:خیلی خوب قشنگ تمرکز کن..اگر قسمت های هیجانی و دراماتیک کتاب رو درنظر نگیریم خیلی چیز های آموزنده توش بود فکر کنم ایندفعه دیگه بشه 
جدی میگی؟؟؟یعنی میشه که بشه؟
وجدان محترمه:هی درسته تو یه دختر خلی ..ولی من همیشه بهت ایمان داشتم شیر کوچولو...
لبخند کمرنگی زدم و روی زمین نشستم...اول چشمامو بستم کل حواسم متمرکز بر گرگینه شدن بود...ایندفعه دیگه میشد.
+++++++++++++++++++++++++++++++
دانای کل:
روبی وسط اتاق چهار زانو نشسته بود چشماشو بهم فشار میداد و سعی میکرد گرگینه ی درونش  رو بیرون بکشه 
کلافه نفسشو فوت کرد و چشماشو باز کرد:فکر نکنم بشه...
وجدان محترمه:به این زودی تسلیم شدی؟؟دختر تو چته؟؟؟یالا دیگه ...انجامش بده ..تو میتونی..
روبی دوباره چشم هاش رو بست..نباید به بار اضافی میشد روی دوش بقیه. خودش باید میتونست از خودش دفاع کنه...نباید بعدا به یه دردسر تبدیل میشد. همین افکار بهش انگیزه میداد. کم کم قلبش شروع کرد به درخشیدن به رنگ آبی!!! و این درخشش کل بدنش رو گرفت و در نهایت یه گرگینه سفید و بزرگ با دو جفت چشم آبی درخشنده وسط اتاق بود ...
روبی با تعجب به اطراف نگاه میکرد..‌اولین چیزی که از خودش میپرسید این بود که چرا قدش کوتاه تر شده بود ...
به اطراف نگاه کرد و بعد نگاهش روی آیینه خیره موند یه گرگینه ی سفید با چشم های بسیار آبی و براق...ترسید!!!
با ترس به عقب رفت که از پشت افتاد و تقریبا کله پا شد و وقتی دم گرگ مانندش روی صورتش افتاد تازه متوجه شد که اون موفق شده!!!...سریع بلند شد و به ایینه خیره شد ...پیش خودش گفت گرگ خوشکلی هستم...حالا از خوش حالی شروع کرده بود ورجه ورجه کردن ...
________________________________
دارسی:
تا وارد خونه شدم صدای زیادی که از بالا میومد توجهم رو جلب کرد....و یهو صدای شکستن!!
اوه خدای من ....نکنه این یه حقه از طرف اون احمق(جورج )بود تا حواسم رو پرت کنه....
با سرعت به سمت بالا دویدم و با شتاب در اتاق روبی رو باز کردم :روبی!!!!
 ولی صحنه ای که پیش روم بود...
من:اوه خدای من!!!!تو ....تونستی!!!!..
گرگینه ی سفید کوچولو با خوش حالی به من نگاه میکرد
ناخودآگاه لبخند روی لب هام نقش بست:تو تونستی روبی!!تو الان یه گرگینه ای!!!
  _______________________________
دیوید:
من:داریااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!!
اگر الان یه گرگینه نبودم قطعا مچ دستام به خاطر نا رسانی خون قطع شده بود....بهترین حالتش میتونست کبودی باشه...اگر یه گرگینه نبودم....
تقلای دیگه ای کردم و دوباره با شدت خشم بیشتری اسمش رو صدا زدم
داریان با حوله ای که داشت با اون دست هاش رو خشک میکرد با بی تفاوتی وارد شد و گفت:امدم...امدم....داد نزن
من:این دیگه داره تبدیل به یه شوخی بد میشه....همین الان دستامو باز کن...من حالم خوبه و تو هم اینو میدونی....
داریان خندید:ولی من از این کار خوشم میاد....خیلی باحاله 
چشم هام رو عصبی روی هم دیگه گذاشتم و گفتم:همین الان داریان.....همین الان!!!
داریان:کلمه جادویی یادت رفت دیوی
دست هام از خشم چند دقیقه مشت شد و بعد اروم باز شد:لطفا ...
داریان هم بالاخره راضی شد و دست هام رو باز کرد
کش و قوسی به بدنم دادم و صاف ایستادم....کمرم اون مدت خشک شده بود از بس اونطوری خوابیده بودم....
ناگهان صدای دارسی که با داد و نگرانی روبی رو صدا میزد توجهم رو جلب کرد
من و داریان نگاه شکه ای بهم کردیم و به سمت اتاق روبی دویدیم...
اما وقتی رسیدیم....
دارسی:تو تونستی روبی!!تو الان یه گرگینه ای!!
توجهم جلب شد به اون گرگینه سفید وسط اتاق ...لبخند روی لب هام نقش بست...بالاخره تونست..
ادامه دارد...







برچسب ها: داستان ، گرگینه ،
[ شنبه 27 شهریور 1395 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ roxsana . ] [ چنتا؟؟ () ]
آخرین مطالب