تبلیغات
sonic advocates - Werewolf

sonic advocates - Werewolf

Werewolf
Werewolf,

جستجوگر سایت

Werewolf

این پارته اخره و من هیچ تلاشی برای خوب نوشتنش نکردم...
چون ازش خسته شدم..
هر چیزی که براش شوق نداشته باشم رو خراب میکنم اینم یه نمونشه ...مرسی از کیانا که اولش رو هم برام نوشت ولی اخرش بالاخره خودم خرابش کردم..
ببخشید دیگه ...
اگر داستان بعدی در کار بود قول میدم تمام تلاشم رو بکنم که خوب بنویسمش ..
معذرت میخوام
بفرمایید ادامه

روبی:

ساکت روی مبل نشسته بودم و پاهام روی توی شکمم جمع کرده بودم...دارن در مورد چی صحبت میکنن؟؟حمله دیگه چیه؟؟

با اینکه از اول صحبت ها توی جمعشون بودم ولی...خیلی چیزی نفهمیدم...

مایا:پسسسس...‌الان ما میخوایم با دارگو ها.....داری شوخی میکنی دیگه نه؟

دارسی که قیافش به شدت جدی بود گفت:قیافه من شبیه کساییه که دارن شوخی میکنن...؟

مایا سرش رو انداخت پایینو شرمنده و تا حدودی هم خجالت زده گفت:ببخشید....

ادموند:نمیخوام انرژی منفی بدم؛ولی این جنگ مثل اینه که پنج تا برّه(ببعی یا گوسفند خودمون) برن به جنگ یه گله گرگ...همه میدونیم کودوم گروه میبازه...درسته؟

داریان:اره...اونا یه ارتش کاملن...پادشاه دارن...و خیلی چیزای دیگه که (با تاکید رو هر کلمه) ما اونا رو نداریم!

اینا چی داشتن میگفتن؟من واقعا گیج شدم!دارگو ها اصلا چی  هستن...؟

احساس بدی نسبت به این دارم...حس میکنم هر چی که هستن علاوه بر خطرناک بودن به من هم مربوط میشن...

اروم اب دهنمو قورت دادم و زمزمه وار گفتم:ببخشید..؟

همه سرگرم بحث با دیگری بودن و کسی متوجه صدای اروم من نشد..لبامو روی هم فشار دادم و هوا رو از بینیم بیرون فرستادم،این بار با صدای بلند تری امتحان کردم:ببخشید؟

همه برگشتن و به من نگاه کردن...یکم معذب شدم و توی خودم بیشتر جمع شدم،در هر حال کنجکاویم مانع از خفه بودنم میشد!بنابراین با لکنت پرسیدم:ش..شما دارین در مورد من و چیزی که به من ربط داره صحبت میکنید؛درسته...؟

داریان:تو چرا هنوز اینجایی؟-____-

چرا سوالم و با سوال جواب داد؟جرات کردم و خواستم حرفی بزنم که...

سوزان:دعواش نکن!میترسونیش...

این حرفش به جای خوشحال کردنم ناراحتم کرد...حس میکردم تحقیر شدم...انگار یه بچه ی کوچیکم که اونا مجبورن تحملم کنن و در عین حال محافظم باشن...حس بدی بود!

داریان:واقعا فکر میکنی برام مهمه؟

دارسی:خیلی و خوب...بحث دیگه کافیه!حرف های مهم تری داریم که باید به هم بزنیم هوم؟روبی؟لطفا برو توی اتاقت...همین الان.

روبی:ول...

دارسی با تحکم گفت:گفتم همین الان!

دهنم بسته شد...یه چیزی توی وجودم تکون خورد...انگار قدرت سرپیچی نداشتم...اه...یادم اومد...توی اون کتاب مسخره بود...

"وقتی که الفا ها دستوری به اعضای گله میدن ،هیچ یک از اون ها توان مخالفت و سرپیچی رو ندارن"

اره خودش بود...پس این عریضه گرگی مسخره بالاخره فعال شده!چه قانون احمقانه ای!

فقط میتونستم راه اتاقم رو در پیش بگیرم...

وجدان محرتمه:و حرص بخورم!

تو دیگه خفه باش!ظرفیتم برای امروز تکمیله!

وجدان محترمه:اگه توجه کنی من کل روز خفه بودم...

اینم بزار روش...لطفا...


**********************************************


روی تخت دراز کشیده بودم و فکر میکردم...دارگو ها چین؟چه مدلین؟چیکار میکنن؟چیکارم دارن؟برای چی اینقد ازشون میترسن؟چرا اینقدر خطرناکن؟سوالای بی جواب زیادی تو ذهنم بود...خیلی دوست داشتم یکی باشه که یه جوابی بهم بده...صدای در اومد. نیم خیز ‌شدم و گفتم:بفرمایید

در باز شد و قامت سوزان تو چارچوب در نمایان شد...اروم گفت:می‌شه بیام تو؟ 

لبخند هولی زدم و گفتم:البته!

وجدان محترمه:یه بارم میخوای از اون مخ خاک خوردت استفاده کنی اونا نمیزارن!!! 

اخمی کردم اما سریع جمش کردم...همینم کم بود مث طلبکارا باهاشون رفتار کنم! 

سوزان کمی اتاقم و نگاه کرد.اما نه به خاطر کنجکاوی،بلکه داشت سبک سنگین میکرد چی بگه و چی نگه؟دهنم و باز کردم تا چیزی بگم که اروم گفت:میدونم...سوالای زیادی تو ذهنت هست که میخوای جوابشون و پیدا کنی...اما...

منتظر موندم ادامه بده...خب اما چی؟اما که اخر جمله اش نبود. بود؟ 

کلافه سرش و بالا اورد و برای اولین بار از زمان ورودش تو چشام زل زد...تند و هول گفت:ببین!فقط تا اینجا بدون که اونا موجودات خیلی خطرناکین و واسه رسیدن به هدفشون هر کاری میکنن...اما ما نباید بزاریم...اتحاد گرگینه ها اینجا باید خودش و نشون بده...مطمعن باش اگه دارسی حرفی میزنه که باب میلت نیس صلاحت و میخواد

دهنم و باز کردم و هوا رو داخلش فرستادم هنوز خ خب در نیومده بود که پرید وسط حرفم و گفت:میدونم میدونم...لحنش یکم بده...اما اون مواظب همه ی ماست...الفامونه پس...

دستاش و روی دستام و گذاشت و تند تند گفت:فقط به حرفش گوش کن، و هرگز نذار بهت اسیبی برسه. به هر قیمتی که شده...

سریع پا شد و رفت بیرون...خیره در اتاق و نگاه میکردم 

وجدان محترمه:واقعا فک میکنه سوالات و جواب داده؟ 

نمیدونم...نمیدونم...دوباره دراز کشیدم و پتو رو خودم کشیدم...میخواستم یکم بخوابم...بی توجه به باز شدن در اتاق و پیچیدن اون بوی اشنا...!


***************


-سرورم...اون در حصار کامل گرگینه ها قرار داره!کارمون سخت،اما شدنیه!

-این شر و ورا به کار من نمیاد...ملکه ی من باید هرچه زودتر برگرده...هرچی زمان بیشتری بگذره اون هم رنج بیشتری میکشه...وقت طلاس...بجنبین!

دارگو ی مشاور خم

شد و تعظیمی کرد و گفت:به روی چشم،سرورم!
و با قدم های تند خارج شد..
شاه عصبی با دستش روی تخت پادشاهیش ضرب گرفت ...
اون فقط ملکش رو میخواست..ملکه ای که اگر اون سنگ رو توی دستش میگرفت دوباره چشماش رو روی این جهان باز میکرد و با عشق وجود اون رو پر میکرد...
اون فقط زن زندگیش رو میخواست و دیگه نمیخواست صبر کنه،الان وقتش بود...
*****************
ادموند:بسهه...این بحث بی فایدست....
دارسی:امشب ساعت دوازده وقت تموم میشه میفهمید؟؟
داریان:ولی ساعت الان....
ناگهان صدای جیغی توجه ها رو جلب کرد!!
_روبی!!!
همه به سمت طبقه بالا دویدن ....
در اتاق از دور اسیب دیده به نظر میومد که باعث افزایش سرعت بقیه میشد
روبی به دیوار کنار در چسبیده بود و از ترس نفس نفس میزد ...پنجره شکسته بود و چندین دارگو روبه روی روبی بودند و دندون هاشون رو اماده کندن گوشت تنش کرده بودند...
صدای شکستن پنجره ها دونه دونه توی محیط خونه میپیچید ...یک شبیه خون نابرابر بود!!
اطراف خونه پر شده بود از ارتشی از دارگو ها!!
دارسی:نزارید بهش دست بزنن....
و  لحظه ای بعد جنگی میان گله ی گرگینه ها و ارتش بی پایان دارگو ها صورت گرفت ...
دقیقا همان طور بود که توصیف شده بود 
یک گله گوسفند در محاصره گرگ ها ..
جنگ سختی بود ...
روبی به شدت ترسیده بود ...پاهاش به صورت اشکار میلرزید و اشک توی چشماش جمع شده بود
این واقعیت که بالاخره گرگینه ها شکست میخوردن اون رو میترسوند...
هر گرگینه جایی از خونه مشغول مبارزه بود و سعی داشت زخمی نشه ...هنوز برای مردن خیلی زود بود!
روبی فقط یکیشون رو میشناخت..یک حامی واقعی ...گرگ قهوه ای درشت هیکل به همراه گرگ شکل خودش و البته گرگی با جسته ی بزرگ تر و چشم های زرد(الفا جان) برای دارگو ها شاخ و شونه میکشیدن 
درگیری بین اون ها شدید تر از بقیه بود...دارگو ها کل تمرکزشون رو روی اون قسمت گزاشته بودن ...
روبی اون لحظه به تمام خاطراتی فکر میکرد که با اون ها سپری کرده...خندیدن...گریه کردن..ترسیدن..و اون ها همیشه حضور داشتن ...حتی با اینکه جونشون در خطر بود...ناگهان صدای جیغ مانندی که با صدای ضربه همراه شده بود رشته افکار روبی رو پاره کرد...متعجب به اطرافش زل زده بود....چیزی که میدید نمیتونست واقعیت داشته باشه ...
گرگ قهوای تنومد بی جون روی زمین افتاده بود...
خون اطرافش رو احاطه کرده بود و خونش از چنگال بی رحم دارگو ها فرو میریخت...
انگار که تمام دنیا یک لحظه روی سر اون خراب شد و زانو هاش دیگه تحمل دنیا رو نداشت...روی زانو هاش افتاد و به گرگ غرق در خون خیره موند ...
اشک از چشم هاش سرازیر میشد...اشک ها!اشک های ابی رنگ...یک چیزی توی وجودش تکون خورد...داشت از درون اون رو به چیزی تبدیل میکرد..از درد جیغی کشید ...جیغ هاش شدید تر و شدید تر میشد و کم کم نور های ابی رنگ همه جا رو احاطه کرد ....
جنگ تمام شده بود...دارگویی وجود نداشت!!
در اخر تنها چیزی که مانده بود...خانه ی در دل تاریکی بود...که از اون زوزه های عذادارانه ی گرگینه ها به گوش میخور..
در اون شب گرگینه های عمارت هریسون دو گرگینه رو از دست داده بودند...
شاید در دنیای دیگه ان دو به هم برسند...
شاید...

برچسب ها: داستان ، گرگینه ،
[ پنجشنبه 20 آبان 1395 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ roxsana . ] [ میدونم میدونم..خیلی بد بود () ]

نظرات این مطلب

پنجشنبه 18 آذر 1395 12:41 ب.ظ
نه بد نبود خب بود هیف که تموم شد
پاسخ : roxsana .
اره بد نبود.___.چرت بود،مسخره بود،احمقانه بودو...
سه شنبه 16 آذر 1395 05:38 ب.ظ
بالاخره پایان داستانى باب میل من بود^-^
افرین ركسى تو منو بسى بسیار خوش حال كردى:]
البته ناراحت كننده بود:|
اما نه در حد گریه[اگه مامانم بود به پهناى صورت اشك مى ریخت خوب شد داستانتو براش تعریف نكردم:| ]
پاسخ : roxsana .
سه شنبه 25 آبان 1395 04:49 ب.ظ
دوتاشون مردن؟ننننننننننننننننننننعععععععععع چراااااااااااااااااااااااا؟اشکم درومد
پاسخ : roxsana .
اره .___.
واقعا؟من که خیلی احساسیش نکردم...فقط رد شدم رفتم ^____^
نمیدونم چرا اشکت در امد.__.
جمعه 21 آبان 1395 02:59 ب.ظ
سلام عجب مطلبی مرسی
پاسخ : roxsana .
لطف داری
ولی سعی میکنم بعدا بهترشو بنویسم
جمعه 21 آبان 1395 07:41 ق.ظ
بخوام رک باشم خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود ولی اینکه یهویی مینوشتی ینی یکم سر اون تیکه نمیموندی از تاثیر گذاریش کم کرده در کل عالییییییییییییییی بود جدی میگم خیلییییییی قشنگ بود
پاسخ : roxsana .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب