تبلیغات
sonic advocates - Black dimension - 0.1
Black dimension - 0.1

خوب دوستان این قسمتی که میبینید و نظاره میکنید قسمت صفر بخش یکه یعنی هنوز داستان اصلی شروع نشده این قسمت مربوط به...

خودتون برین بخونین دیگه


ولی قبلش بدونین نوشته های بین * * حرفای نویسنده هاست و حرف هایی که بعد از علامت#  میاد منظور زیر لبی حرف زدن یا حرفای تو ذهنه.

نظرم یادتون نره


Black dimension - 0.1 


فصل اول: دوست خائن

این قسمت: فلش بک

*تافی:دانای کل برگه ها رو بده من .

دانای کل:چی؟چرا؟ هنوز شروع نکردم که ببینی بد میگم یا خوب.

دانای جزء:چون میدونه تو کلا خوب داستان نمیگی میخواد بده من تعریف کنم مگه نه تافی؟

تافی به دانای جزء چشم غره رفت:اولا تافی نه و خانم تیفانی...دوما این قسمت جوری نیست که بدم شما دوتا  تعریف کنین خودم باید تعریف کنم.

حالا گم شین اون گوشه بشینین یاد بگیرین.


تافی:این داستان از زبون من هست ولی از زبون ضمیر اول مفرد گفته نمیشه.خوب میشروعم.*



بعد سیاه - سرزمین نابودگران - قصر ملکه...

   - پیچیدن صدای گریه ی بچه-

وزیر اعظم:تبریک میگم بانوی من بچتون دختره.

خدمتکار بعد از اروم کردن بچه اونو گذاشت تو گهواره ای که کنار تخت باشکوه ملکه بود.

ملکه با اینکه تازه زایمان کرده بود بدون که نشونه ای از درد تو صورتش نمایان بشه رو تختش نشست و به بالشتی که به نرمی پر قو بود تکیه داد. به بچه که دختر سفید با موهای قهوه ای بود نگاهی کرد و بعد بدون اینکه کسی بتونه حسشو از تو چشماش یا صورتش بخونه به وزیر اعظم نگاه کرد و گفت: خوبه که دختره...حالا دیگه به اون مرد نیازی نداریم...بی مصرف ها هم ارزش زنده موندن ندارن پس بکشینش.

وزیر اعظم:در اولین فرصت  دستورتون اجرا میشه بانوی من!

و بعد از تعظیم کوتاهی از اتاق خارج شد.

تام پسر کوچک و پنج ساله ی ملکه به مادرش نگاه کرد: امم..واقعا لازمه بمیره؟

ملکه بدون هیچ احساسی جواب داد:بله لازمه...سرنوشت توهم ممکنه دراینده همین باشه.

تام اب دهنشو قورت داد با اینکه پنج سالش بود کاملا متوجه میشد منظور مادرش از ممکنه ،صد در صد بود.تصمیم گرفت بحثو ادامه نده چون مادرش و این حجم سردی و بی احساسی نسبت به مردی که باهاش ازدواج کرده بود و حالا ازش دوتا بچه داشت رو درک نمیکرد ... میترسید که این موضوعو در حین حرف زدن با مادرش بروز بده و فقط خدا میدونست که بعدش چه سرنوشتی متنظرشه.

به سمت گهواره ی نوزاد تازه به دنیا اومده رفت و روی پنجه ی پاش ایستاد تا تونست داخل گهواره رو ببینه.خواهر کوچک ترش ارام دور از دغدغه و  غافل از دنیای اطرافش خوابیده بود.

تام:خیلی کوچولوعه.

ملکه دوباره دراز کشید و جوری که انگار این موضوع و اون دوتا بچه حتی ذره ای براش اهمیت ندارن گفت: بزرگ میشه.


تافی:*بله این بچه ای که دارن دربارش حرف میزنن منم.اسمی که مادرم برام انتخاب کرده تیرانیه. اسم و فامیلیم تیرانی کروله ولی من همه جا خودمو تیفانی کرول معرفی میکنم پس شماهم تیفانی صدام کنین.من اولین دختر ملکه هستم کسی که قرار بود ایندش چیزی جز حکمرانی روی سرزمین کایوت های نابودگر نباشه.


اون مردی که  دستور مرگش صادر شد پدرم بود. این یه رسمه توی سلطنت. بعد به دنیا اومدن اولین فرزند پسر و اولین فرزند دختر...پدر کشته میشه و بعد از اون ملکه که تو راس قدرته و حرفش حکم قانونو داره  میتونه با هر مردی که میخواد باشه و هرچند تا دلش میخواد از مرد های دیگه بچه دار بشه هرچند اون بچه ها تو قصر نگهداری نمیشن دو روز بعد از به دنیا اومدنشون به خارج از قصر ترد میشن و دچار سرنوشتی نامعلوم میشن.


تام...برادر بزرگتر منه. اولین فرزند پسر که لقب شاهزاده رو داره. در اصل فقط و فقط دختر ها میتونن روی این سرزمین حکمرانی کنن ولی دلیل اینکه یک شاهزاده هم به دنیا میارن چیه؟دلیلش اینه که اگر به هردلیلی اولین فرزند دختر  دیگه داخل قصر وجود خارجی نداشت یعنی مرد یا تبعید شد یا هرچیز دیگه ایی...زن شاهزاه که توسط ملکه انتخاب شده بشه ملکه ی اینده و به شاهزاده به سرنوشت پدرش دچار بشه.*


...... پنج سال بعد .......

تیفانی: داداش بیا باهم بازی کنیم.

تام کتابشو گذاشت رو میزش:اوه متاسفم تیفانی ولی الان نمیتونم.

تیفانی پای راستشو کوبید زمین:عههه ولی خودت گفتی باهام بازی میکنیی!

تام خنده ی ارومی کرد و موهای قهوه ای و کوتاه تیفانیو بهم ریخت:الانم نمیتونم تیفانی...شاید دفعه ی بعد...باشه؟


تافی:* کسی که اولین بار منو تیفانی صدا زد تام بود و البته تام تنها کسی بود که منو تیفانی صدا میزد. چون اون از بچگیشم با همه چیز دنیایی که توش زندگی میکردیم مخالف بود. با مادرمون هم به همین دلیل مخالف بود و با مادرمون بدجور  سرد بود تا اونجا که من یادمه هیچ وقت ندیدم این دوتا باهم  حتی یه بارم کنار بیان ...فقط تام نمیتونست مخالفتشو کامل و واضح اعلام کنه چون ممکن  بود تبعید بشه از کل دنیامون...*


تیفانی:باشهه.

از اتاق رفت بیرون و توی راهرو ی طویل قصر شروع کرد به راه رفتن.کم پیش میومد تام باهاش بازی نکنه و وقتی هم بازی نمیکرد یعنی دوباره با ملکه بحث کرده که این وضع تا سه روز ادامه داشت.

همون طور که داشت از  کنار دوتا از خدمتکارا رد میشد حرفاشونو شنید.

خدمتکار اول:پونزدهمیه؟

خدمتکار دوم: اره توی این سال پونزدهمین بچه اس...پسر بود...امروز سه روزش میشه دارن میبرنش.

خدمتکار اول با بی رحمی و حرص گفت: بهتررر....همین دوتا رو به زور تحمل میکنیم...ببرن بکشنش اون توله رو..حالا کی بردنش؟

خدمتکار دوم:تازه بردنش.

تیفانی# یعنی داداش کوچیکمو دارن میبرن؟ولی من داداش کوچیک تر میخواستم...باید جلوشونو بگیرم.

مسیرشو کج کرد و بعد از گذشتن از راهروهای تو در تو ی قصر بالاخره به دروازه ی قصر رسید ازش خارج شد .وسطای حیاط چهارتا سربازو دید که دور یه نوزاد زنجیری بسته بودن و اونو با بی رحمی روی زمین میکشیدن.صدای گریه ی بچه ی سه روزه تو کلحیاط قصر پیچیده بود.

تیفانی سریع به سمت اونا دوید و داد زد:صبر کنین.

سربازا ایستادن و به تیفانی نگاه کردن.تیفانی  خودشو به اونا رسوند و بچه رو محکم گرفت تو بغلش:نبرینش.

سرباز: ولی نمیتونیم این دستوره.

تیفانی :نههه...نمیزارم ببرینش.

به بچه با دلسوزی نگاه کرد بدنش زخمی شده بود و خون میومد. با بغض بچه رو بیشتر به خودش چسبوند:نه نمیزارم...شما حق ندارین ببرینش.

سربازا تعجب کردن...محبت؟دلسوزی؟اونم شاهزاده خانومی که قرار بود روزی ملکه بشه؟قابل باور نبود.

یکی از سربازا سعی کرد بچه رو از بغل تیفانی بگیره  ولی به خاطر طلسمی که روش بود با فریاد برو عقب تیفانی چند متر به عقب پرت شد.

تیفانی با بغضی که چیزی به شکسته شدنش نمونده بود با صدایی لرزان داد زد: حق ندارین اذیتش کنین.

سربازا کلافه شده بودن نمیتونستن کاری کنن از یه طرفی هم دلشوره داشتن چون اگه به موقع دستور ملکه رو اجرا نمیکردن کلاهشون پس معرکه بود.

همون طور که کلافه نگاهشون بین تیفانی و بچه ی توی بغلش میچرخید ناگهان نگاه کلافشون به نگاهیی وحشت زده تبدیل شد.



                                                                                                                                     ادامه دارد....








[ چهارشنبه 21 تیر 1396 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ Tiffany Cruel ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30