تبلیغات
sonic advocates - 0.2_ black dimension
0.2_ black dimension
ببخشید دیر شد به دلایلی نمیتونستم بیام ولی حالا که اومدم داسیو میزارم و نظر یادتون نره لفطا  0.2_ black dimension

این قسمت : تبعید

نگاه کلافه سرباز ها به نگاهی وحشت زده تبدیل شد.
تیفانی به پشت سرش نگاه کرد تا دلیل این تغییر رو بفهمه و با مادرش روبه رو شد که با خشم به اون نگاه میکرد.
تیفانی با دیدن مادرش انگار نور امیدی به قلبش تابیده شد . و همون طور که بالاخره اشکاش راه پایین افتادنو پیدا کردن و از چشماش پایین میفتادن به مادرش التماس کرد: مامان توروخدا ...مامان توروخدا نذار این بچه رو ببرن بزار پیشمون بمونه مامان لطفا خواهش می...
سیلی محکمی که از مادرش خورد باعث شد حرفش قطع شه .اون سیلی باعث شد تا تیفانی همرا با بچه ی توی بغلش یک متر عقب تر به روی زمین پرت بشه و از دماغ تیفانی خون بیاد.
اونقدری که سیلی خوردن باعث شوکه شدنش شده بود دیدن خونی که از دماغش رو سر بی موی بچه افتاد اونو شوکه نکرده بود.با شک به مادرش نگاه کرد.نمیدونست چرا ...چرا سیلی خورده بود؟ مگه کار اشتباهی کرده بود که از برادرش دفاع کرده بود؟
به مادرش نگاه کرد ... اخمای توهم و نگاه ترسناک مادرش باعث شد تا اشک ریختن یادش بره به جای اون بچه ی توی بغلش از ترس گریه میکرد گریه هایی که حتی تیفانی هم میدانست داره اعصاب ملکه رو از همینی هم که هست خرد تر میکنه.
ملکه  چشماشو با حرص رفت : گریه هاش...داره عصبیم میکنه.
دست راستش تبدیل به چاقو شد : ...گریه هاش ....
ناگهان چشماشو باز کرد انگار از اون رنگهای قرمزی که با مشکی در چشمان ملکه قاطی بود واقعا اتیش زبونه میزد.
مغز تیفانی بهش دستور میداد فرار کن ولی دیدن اون چشما تیفانیو خشک کرده بود حتی صدای نفساشم به زور دیده میشد.
تیفانی زمانی به خودش اومد که ملکه به سمتش حمله کرد جیغ بلندی کشید و خواست خودشو بکشه عقب ولی دیر شده بود.


خون پاشید....رو صورتش... رو دستاش...خون روی ردای بلند ملکه و دست ها و صورت ملکه هم پاشید...

تیفانی با دیدن خون رو صورت ملکه که به طرز عجیبی تمام صورتشو پوشونده بود ترسید ،بر خلاف تمام تلاش هاش چشمهاش به دستای ملکه خیره شدن ... سری... بدون بدن توی دست چپ ملکه جاخوش کرده بود.
دهن تیفانی سکسکه وار برای کشیدن جیغ باز شد ولی صدایی از دهنش خارج نشد.
تیفانی : سرش...اونجاست...پ..پس...
برخلاف میلش گردنش به سمت پایین خم شد و به بچه ای که دماشو به سرعت از دست داد نگاه کرد...
نفسش بند اومد ... هیچ سری روی بدن بچه نبود....از محل قطع شدگی خون شدیدی بیرون میزد و کل لباس تیفانی و بدن بی جون بچه رو پر کرده بود طوری که نمیشد رنگ پوست بچه و لباس تیفانیو تشخیص نمیداد.
تیفانی # نیست...سرش...سرش.....
صداش برگشت جیغ بلندی کشید و بدن بی جون و سرد بچه رو به زمین پرتاب کرد و خودشو کشید عقب .
نمیتونست جلوی جیغ هاشو بگیره و پشت سر هم جیغ میزد .
یک هو ملکه فریاد بلندی زد:  خفه شو.
این داد مادرش نه تنها باعث قطع شدن جیغ تیفانی نشد بلکه باعث شد تا تیفانی جیغ بلند دیکه ای بزنه و بلند شه و پا به فرار بزاره .
تیفانی با سریع ترین حدی که تونست به سمت قصر فرار کرد میخواست به برادرش پناه ببره تنها کسی که از ته قلبش مطمئن بود که میتونخ نجاتش بده از دست مادری که حالا ازش به شدت میترسید.

تیفانی #چرا؟....چرا...مامان ...چرا اونکارو کرد؟...الان ...الان منم میکشه ....تام ...کمکم کن.
به پشتش نگاه کرد ملکه داشت پشت سرش میدوید ... 
جیغ زد: نیا...توروخدا نیا...من نمیخوام بمیررمم ...
تو دلش داد زد# تامم کمکم کن تاامم.

ناگهان به جسم محکمی برخورد کرد و به زمین افتاد. 
تیفانی: اخ ...
به جسم نگاه کرد و با وزیر اعظم رو به رو شد دست به سینه  بی روح بهش خیره شده بود.
تیفانی به پشتش نگاه کرد ملکه داشت بهش میرسید تعجب کرده بود چرا مادرش کند بود شاید به خاطر وضع حملی بود که کرده بود..بلند شد تا از کنار وزیر رد بشه و فرار کنه ولی وزیر محکم بازوشو گرفت و نگهش داشت انگار حتی به ذره از تقلاهای تیفانیو حس نمیکرد .ملکه بهشون رسید.
وزیر اعظم : دستور چیه؟
ملکه : جرایمش اونقدر سنگینن که نمیشه با مرگ جبرانش کرد اون باید با زجر بمیره...

از کنار وزیر اعظم رد شد : تبعید میشه. تبعید میشه به بعد میانه.
 چند قدم از وزیر دور نشده بود که ایستاد از نیم رخ به پشتش نگاه کرد : نزارید تام بفهمه بهش بگین تیرانی تو بازی توی جنگل کشته شد.

و به راهش ادامه داد.
وزیر اعظم: بله بانوی من 
و دست تیفانیو کشید و به راه افتاد.
تیفانی:نه نه ولم کن ولم کن.
ولی وزیر اعظم بهش توجهی نمیکرد.
تیفانی ساکت شد و فقط تقلا میکرد ناگهان حس کرد کسی از پشت داره با نکاه بدرقش میکنه به پشتش نگاه کرد ولی فقط ملکه رو دید که بدون اینکه حتی کوچک ترین توجهی به اطرافش بکنه از دروازه ی بزرگ و ترسناک قصر گذشت و وارد قصر شد.

اشک از چشمان تیفانی سرازیر شد چرا امید داشت که شاید فرد بدرقه کننده مادرش باشه...؟
بقیه ی راه ساکت شد.
بعد ده دقیقه راه رفتن به جنگل سیاه و نیم سوخته ای رسیدن که نزدیک قصر بود وارد جنگل شدن. از لا به لای درختای سوخته و نیم سوخته گذشتن تا به کلیسایی  که رسیدن...کلیسایی متروکه که درختای سیاه دور و اطرافش جلوهی ترسناکی بهش می داد ..و .نصف سقفش ریخته بود و از دیواراش کثافت میبارید. 
حتی دیدن پله های ورودی کلیسا حال بهم زن و کثیف بود ولی تیفانی چاره نداشت ‌. وقتی دستش محکم توسط وزیر کشیده شد به ناچار به دنبالش از پله ها گذشت و وارد کلیسا شد.

همین که پا به داخل کلیسا گذاشتن ناگهان شنل پوشانی ظاهر شدن.شنل های اون ها سیاه بود ک کلاهی داشت که صورتشونو میپوشاند ‌. 
تیفانی متوجه شد اونا پایی ندارن و روی هوا معلقن.
ترسیده به شنل پوشان سیاه نگاه کرد.
ناگهان یکیشون کلاهشو از روی سرش برداشت.تیفانی با دیدن صورتش جیغ بلندی کشید و به پشت وزیر پناه برد‌.
اون فرد هیچ پوستی نداشت . صورتش کاملا از ماهیچه بود.دهنش چاک بلندی خورده بود و ردیف دندونای تیز و زرد کاملا مشخص بودن.فرد چشمی نداشت مغزش جوری بود که انگار جدا از بدنش رو سرش گذاشت بودن.
جیغ تیفانی باعث شد تا اون جونور خنده ای بکنه و گفت : چه عجب از این ورا دوک ..هومم چه جالب شاهزاده خانومم که باهاته ..اینو اوردی پوست جدیدمون بشه؟

وزیر بی احساس گفت: نه باید تبعید بشه.
جونور:ولی من گفته بودم پوست میخوام.
وزیر: به من ربطی نداره دستور ملکه اس و همین الان  باید تبعید بشه.
جونور: باشه اه.
 و به افرادش اشاره ای کرد.
افرادش خر خری از روی نارضایتی کردن و به شکل دایره ایستادن.جونور بازوی تیفانیو گرفت و اونو به وسط مرکز دایره پرت کرد.
اونا دور تیفانی چرخیدن و چیزایی رو زمزمه میکردن و با دستاشون علائمی رو نشون میدادن.
کم کم نور سفیدی زیر تیفانی روشن شد و بعد زیر تیفانی خالی شد و درون جنگلی سقوط کرد.

این طوری شد که من به موبیس تبعید شدم.
*حالا توضیحاتی درمورد این شنل پوش ها.
اینا نگهبانای مرزای  بعد سیاهن. و بعد از ملکه تنها کسایین که راه ورود و خروج از بعد رو میدونن اونا هیچ وفت نمیمیرن هیچ وقت مریض نمیشن و فقط میکشن.
اونا به شدت تو نگهبانی از مرز ها جدین.و به هیچ غریبه ی دوست و دشمنی اجازه ی ورود و خروج بعد رو نمیدن.براشون فرق نمیکنه اون فرد غریبه دوستشونه یا دشمن اگه نامه از طرف ملکه یا یه فرد سلطنتی نداشته باشن به سرعت بدون هیچ سوال و جوابی اون افراد رو دستگیر میکنن پوستشونو زنده زنده میکنن و روی بدن خودشون میزنن اون افرادم به خاطر خونریزی زیاد میمیرن.این شنل پوش ها هم بعد از مدتی اون پوست رو میخورن

به طور کلی  رو به رو شدن با این افراد فقط یک نتیجه داره...

                      _مرگ_*
 

         پایان قسمت صفر ‌...منتظر شروع ماجرای اصلی باشید

[ شنبه 31 تیر 1396 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ Tiffany Cruel ] [ نظر دادن نشه فراموش () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30