تبلیغات
sonic advocates - beyond expectation 1

sonic advocates - beyond expectation 1

beyond expectation 1
,y,dexpectation,1,

جستجوگر سایت

beyond expectation 1

دوستان من زندم^-^ 
شرمنده خیلی وقته نبودم 
وباتون هم میام ♡ 
راستی من دفترچه خاطرات امیلی سانچز رو حذف کردم یعنی ادامش میدم موضوع همونه فقط شروعش بنظرم غیر منطقی بود 
ولی موضوع همونه 
بیوگرافی هانترس هم تغییر پیدا میکنه 
اسم داستانم "فراتر از انتظار" گذاشتم 
لطفا بی جنبه ها نخونن ×
♡-♡

صدای موزیک ، صدا های اطراف ، خنده های ریز و بلند، برخورد جام های شراب ، هیچ کدام برایش مهم نبود نباید هم باشد ! لبخند مرموزی  بر چهره ی سپیدش نقش بست . همگی کارت هایشان را روی میز رها کردند ، او نیز کارت هایش را رها کرد ،صدای ناامید  همگان برخاست کرد . در مقابل دخترک ژتون هایی بود که نیمی از او را می پوشاندند . صندلی چوبی حکاکی شده با چرم عهای سبز رنگ را به پشت کشید : آقایون دلم میخواست یه ست دیگه هم بازی کنم اما نگران حساب بانکیتونم !
تیکه ی آخرش را با پوزخند گفت . مارک مشتش را محکم بر روی میز کوبید و ژتون ها روی میز پخش شد ، بانگ زد : از کجا معلوم تقلب نکرده باشی ...هانترس !
هانترس دستش را زیر چانه اش گذاشت : تقلب ! مگه کوری عزیزم لباس من که استین نداره قایمش کنم ! (  هانترس والری 
23 ساله 
شغل :عضو شکارچیان سایه . سم ساز و معجون ساز بطور غیر قانونی)
مارک پوزخندی زد و به هانترس خیره شد : درسته !
به نقطه ای از بدن او خیره شد و پوزخندی زد : همه چی به استین ختم نمیشه ! مگه نه جیگر ! 
هانترس متوجه ی منظور مارک شد اخم هایش در هم فرو رفت سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.  سریع از صندلی خیش برخاست . انگشت اشاره اش را بعنوان اخطار به سمت او گرفت تا خواست حرفی بزند دست شخصی را بر روی شانه هایش حس کرد : مارک ! دلت میخواد دیگه نزارم بیای کازینوم! اوه بابام حتما باید بدونه نه ! (هارمونی  رامیرز  
22 ساله ، دختر رئیس مافیا رز خون 
شغل :صاحب هتل و کازینوی گلد ) 
مارک کراوات خود را کمی شل کرد سپس با استرس گفت : نه خانوم رامیرز فقط شوخی میکردم !
هارمونی بدون توجهی به او دستانش را در بازوی هانترس قلاب کرد و او را با خود به جای کشید سپس گفت : بردی ؟
+ معلومه ! 
_ الحق دست پرورده ی منی .
+ بمیر دیوونه ! 
هارمونی علاقه ی زیادی برای سر و کله زدن با او را داشت اما کار های ناتمامی زیادی هم برایش مانده بود و از طرفی قرص هایش مانع عصبی شدن و انرژی اش را از او گرفته بود  : خب هانت من میرم، فردا میبینمت روانی .
هانترس دست به سینه ایستاد : برو عزیزم خوش بگذره !
هارمونی منظورش را فهمید اما برای کل کل کردن با او وقت نداشت تنها به دراز کردن زبانش اکتفا کرد . حالا دیگر تنها بود . به گوشه ای از کازینو رفت و بر روی مبل چرمی سیاه با دسته های حکاکی طلایی نشست. گارسون با یک سینی نقره ای رنگ که تنها 3 عدد مشروب بر رویش بود به طرفش آمد . هانترس لیوان شراب  وسطی  را برداشت . امروز روزی سخت برایش بود . جرئه ای از آن را خورد اما صدایی توجه او را به خود جلب کرد . 
_ هانترس والری ؟ 
نیم نگاهی به مرد نسبتا چاقی که با فاصله ی زیادی از او نشسته بود انداخت . بی تفاوت پرسید :  چی میخوای  نیل ؟ 
مردی که نامش نیل بود پاکت سیگاری را از جیب کت مشکی اش بیرون آورد ،  یک نخ از آن را بیرون کشید ، پاکت را به طرفش گرفت یک نخ از آن را با آن انگشت های کشیده و سفیدش برداشت و رو لب هایش گذاشت ، نیل با فندک طلایی رنگ و طرح دار سیگار او را روشن کرد، دوباره گفت : راجب اون سم 
پکی به سیگارش زد : فعلا مونده فردا بهت تحویل میدم ،  بهتره 400 دلارم آماده باشه ! (هر 1 دلار 3500 تومنه) 
نیل سری تکان داد و رفت . روی زانو هایش خم شد و چشمانش را بست . تنها به صدای موسیقی توجه میکرد، ملودی که در گوش هایش میچرخید را دوست داشت . احساس کرد کسی  به او نزدیک  شده است ، چشمانش را باز کرد.  دو جفت کفش مشکی و یک عصا ! به دیده ی خودش شک کرد سیگارش رو برداشت و سرش را بالا برد ، با دیدن شخصی  که روبه رویش ایستاده خشکش زد.  سیگار را در دستانش مچاله کرد ، دیدین شخص روبه رویش از سوختگی دستش بدتر بود !مردی نسبتا قد بلند با کت و شلوار مشکی و موهای بلند (تا شونه ) سفید و آبی رنگ با دو تیله ی آبی براق با عصایی با دسته ی سیاه و سری که مار افعی طلایی داشت  زیر لب گفت : ب... بابا ! 
مرد لبخندی زد اما میدانست ساختگی است با لحن آرامی گفت : جالبه که باید خودم پیدات کنم! چرا بهت زنگ میزنم جواب نمیدی ؟  ( ادوارد والری 
48 ساله 
شغل : 13 سال در سازمان Red Diamond  و بعد آن تا به امروز قاضی بزرگ شهر ) 
از جایش پا شد و استرس خود را قورت داد : گوشیم ... تو خونه جا مونده ولی تو این جا چیکار میکنی بعیده بیایی اینجا !
 ادوارد رویش را از او گرفت شاید هانترس نداند اما او را نگران کرده بود،  با لحن دستوری گفت :  بیا بریم. 
هانترس پشت سر پدرش حرکت کرد و بلافاصله بادیگارد ها با فاصله ای اندکی از هانترس راه میرفتند. هانترس فاصله ی نه چندانی که بین خود و پدرش  بود را با گام های بلند تر پر کرد . ادوارد با خونسردی تمام گفت  : الان 10 ساعته بهم زنگ نزدی و فکر نکن اون چیزی که دیدم فراموش کنم و  حالا حالا ها از زیرش در ری .. یکم مثل خواهرت باش ! سخت نیس  !
چشمان هانترس گرد شد و زیر لب زمزمه کرد : اره اون و خوبه و هیتلر =/ 
از کازینو خارج شدند

 . دوش به دوش پدرش گام بر میداشت . به ماشین مشکی رنگی رسیدند . راننده در ماشین را باز کرد . پدرش با دستش به او اشاره کرد که اول او سوار ماشین شود . بعد سوار شدن هانترس مشغول صحبت کردن با یکی از بادیگارد هایش شد  . هانترس با دیدن خواهر بزرگش کمی تعجب کرد : کیانا ! 
کیانا که دقیقا روبه رویش نشسته بود گفت : سلام هانتی سلام کردن هم بلد نیستی ها ! 
پایش را روی پای دیگرش انداخت مچ دستش را تکیه گاه چانه اش قرار داد و با لحن شیطنت آمیزی گفت : خب بگو ببینم هتل خوش گذشت طرف چطور بود !
هانترس چشمانش را در کاسه چرخاند : تو کازینو بودم 
_ با کی رقصیدی!  خوشگل بود ! نگو بابا مچتو قبل سرویس دهی گرفت ! آه چه بد شد ! حالا طرف چه شکلی بود ؟ 
هانترس خواهرش را میشناخت خم شد و مشتی به بازویش زد : خفه شو منحرف =/ قمار میکردم 
_  جدی یکم راه بیفت 
+ 100 سال سیاه =/ مثل تو ! 
با نشستن ادوارد هر دو ساکت شدند . ماشین حرکت کرد. ادوارد خطاب به هانترس گفت : وسایلاتو حاظر کردی .
هانترس نفس عمیقی کشید : من که گفتم نمیخوام
_ من از تو نپرسیدم که میخوای یا نه 
هانترس به طرف پدرش خم شد : اما بابا نظر من مهم نیس من نمیخوام پلیس یا تو سازمان استخدامم کنن من شغلمو دوست دارم
ادوارد جوابی نداد . هر کاری میکرد به سلاح او بود . اینکه دخترش را با خواهر بزرگش به ماموریتی برود بنظرش بهتر بود هانترس وقتی جوابی نشنید رو به کیانا گفت : کیانا ! 
کیانا با لبخند ساختگی دستانش را قفل کرد : متاسفم نتونستم نظرشو عوض کنم . 
با حرص به صندلی اش تکیه داد و به بیرون خیره شد آهی از افسوس برای خود کشید . بعد 1 ساعت به خانه ی هانترس رسیدند . کیانا به طرف آشپز خانه رفت و جعبه ی پیتزای روی میز را باز کرد و یک قاچ از پیتزا را برداشت با صدای بلندی گفت : هانتییی عشقم تو برو وسایلاتو جمع کن من با جناب پپرونی یه گپ دوستانه دارم اونم تو شکمم! بعدا میام پیشت !
هانترس بدون هیچ جوابی از پله های آهنی گرد بالا رفت . کیانا گازی از پیتزا زد در حالی که پنیر کش می آمد ادوارد وارد آشپز خانه شد : کیانا .
کیانا در حال لذت بردن از پیتزایی که در دهانش بود هومی گفت  . ادوارد از جیب کتش چیزی روی میز گذاشت ، کیانا با دیدن آن چشمانش گرد شد باور نمیکرد. لقمه اش در گلویش پرید پشت سر هم سرفه میکرد . ادوارد لیوان آبی رو روبه رویش گذاشت . کیانا دریغ از لحظه ای تنفس ک یکسره آن را سر کشید،  نفسی کشید و گفت : داری باهام شوخی میکنی بابا ! این چیه دستت ! نگو ازش استفاده کردی ؟!
ادوارد با دو دستش سر عصایش را گرفت و خونسرد گفت : کیانا ... قسم میخورم  هیج وقت ازش استفاده نکردم 
لیوان را روی میز کوبید : پس دستت چیکار میکنه ! 
ادوارد به سنگ روی میز نگا کرد : این یه ضعفه بزرگ برای هانترسه ... اینو به تو میدم اما زمانی که لازم بود ازش استفاده کن، تو که میدونی باید مواضب باشی وگر نه میدونی هانترس به چه روزی میفته ؟
کیانا سرش را پایین انداخت. لحظه ای نمیخواست لبخندش از صورتش پاک شود . آرام گفت  : میدونم...
ادامه دارد ....
 

[ دوشنبه 16 مرداد 1396 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ _huntress_ ] [ نظرات () ]

نظرات این مطلب

سه شنبه 7 شهریور 1396 06:25 ب.ظ
راستی چه بنر ترسناکی :|
سه شنبه 7 شهریور 1396 06:25 ب.ظ
باحال بود
من که به شخصه خیلی خوشم اومد مخصوصا اون قسمتی که شخصیت ها رو وقتی وارد داستان میشدن معرفی میکردی
پنجشنبه 26 مرداد 1396 05:23 ب.ظ
آقا من هستم ولی فقط میام می نظرم|=
حال و حوصله فعالیت ندارم کسی نیست اخه واسه دیوار پست بذاریم؟ |=
پنجشنبه 26 مرداد 1396 08:27 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your
point. You definitely know what youre talking about, why waste your intelligence on just posting
videos to your weblog when you could be giving
us something enlightening to read?
پاسخ : _huntress_
I write as much
... Thank you for your sak
چهارشنبه 25 مرداد 1396 09:08 ب.ظ
دنیو هیکا هم که رفتن
پاسخ : _huntress_
متاسفانه
چهارشنبه 25 مرداد 1396 09:07 ب.ظ
راکی و سوکی و تافی که هیجی لاقل تو که انی پست بزار خواهر :/
پاسخ : _huntress_
جشم خواهر =/
چهارشنبه 25 مرداد 1396 09:07 ب.ظ
چه قدر من با نمکم نه؟
پاسخ : _huntress_
بلهخودت نمکدونی
چهارشنبه 25 مرداد 1396 09:07 ب.ظ
عزیزم میدونی که عالی بود یا بگم؟ ورود خودم رو به تموم خواننده های گرام تبریک و تسلیت عرض میکنم
پاسخ : _huntress_
نه مچرکم تسلیت چ صیغه ای
چهارشنبه 25 مرداد 1396 07:06 ب.ظ
*رودان خودتی =/ از عجایب ک نیشخند میزنی =/*
رودان ناراحت شد -______-
پاسخ : _huntress_
عه فقط تعجب کردم =/
چهارشنبه 25 مرداد 1396 01:02 ق.ظ
نوپ با شامپو بودم
قطعا تو هیچ جهنمی نبودم=]
سه شنبه 24 مرداد 1396 08:44 ب.ظ
من؟اگه منو میگی، من یه پام خونه بود یه پام مدرسه:[|]
سه شنبه 24 مرداد 1396 08:36 ب.ظ
من خونمون بودم
تو کوجا بودی؟_؟
پاسخ : _huntress_
-_-
سه شنبه 24 مرداد 1396 04:07 ب.ظ
هی هی شما دوتا؟؟؟ شما که هیچ وقت با هم بد نبودین؟چی شد؟این دیگه چه وضعیه؟شمایی که قبلا مثه خواهره هم بودین ...برای چی با هم دعوا می کنید؟شما نباید به خاطر چنتا چیزه جزئی رابطه تونو خراب کنید...می فهمین؟
پاسخ : _huntress_
حل شدمشکلی نی
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:46 ب.ظ
من بی جهت نپرسیدم و همیشه با دلیل حرفمو میزنم!
جوابش برام مشخص شد مرسی
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:42 ب.ظ
در هر حال توقع داشتم وقتی خوشت نمیاد بهت بگم، بهم بگی تا دیگه نگم!!! از این به بعد هم نمیگم تا راحت باشی
پاسخ : _huntress_
چون سوال مزخرفی پرسیده بودی اونم بی جهت !
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:32 ب.ظ
اره چون همه ی اینا تقصیر خودمه!!!!
این تنها دلیلی بود برای اینکه برنگردم!!! خودمم نمیدونم چرا برگشتم!!!
پاسخ : _huntress_
...
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:29 ب.ظ
اره حالم خوب نیست چرا؟؟؟چون همه زورشون فقط به من میرسه!!! چون تک و تنها موندم!!! چون هر چی بلا و بدبختیه سر من بدبخت میاد!!!!چون برای هیچ کس مهم نیستم!!!!چون بدبختی هام کم نیست!!!!
...
پاسخ : _huntress_
یبار فکر کردی شاید تقصیر تو باشه
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:25 ب.ظ
از این به بعد نظر نمیدم خوبه؟
پاسخ : _huntress_
به دو قرون نظر کسی نموندم
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:23 ب.ظ
چرت و پرت؟؟؟|: خب وقتی جوابشو نمیدی معنیش چیه؟؟؟ خب باشه حق با توعه من چرت و پرت میگم... اصلا من خفه میشم :|
پاسخ : _huntress_
دنی مطمئنم حالت خوب نی
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:19 ب.ظ
اونجا هم تیکه ننداختم اگه دقت کنی فقط جواب دادم:|
دیگه برداشت بدی ازم دارید مرسی
پاسخ : _huntress_
...
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:18 ب.ظ
نه:|
ولی خب میخواستم جوابشو بدونم :| البته هنوزم میخوام
پاسخ : _huntress_
چرت و پرت تحویلم نده
سه شنبه 24 مرداد 1396 01:43 ب.ظ
از نظرایی که میدم یه منظوری دارم:|
پاسخ : _huntress_
منظورت کشتن منه..
دوشنبه 23 مرداد 1396 06:22 ب.ظ
اون موقع چون نبودی اینجوری گفتم الان که هستی
پاسخ : _huntress_
هر دوتون رو شوت میکنم ...
دوشنبه 23 مرداد 1396 04:25 ب.ظ
دنی جان من هیچ وقت از دور حمایت نمیکنم وپشتت رو دارم
دوشنبه 23 مرداد 1396 03:34 ب.ظ
میگم یکم فعالیت کن شامپو جون
پاسخ : _huntress_
اسسسسنووووو کودوم جهنمی بیدی -_-
یکشنبه 22 مرداد 1396 04:53 ب.ظ
میگم اگه ناراحت میشی بهت بگم خواهر، بگو :)
جمعه 20 مرداد 1396 02:50 ب.ظ
عاقا خیلی قشنگ بود.
پاسخ : _huntress_
مرسی ♡
رودان خودتی =/ از عجایب ک نیشخند میزنی =/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:23 ق.ظ
Great article! This is the type of info that should be
shared across the internet. Disgrace on the search engines for
now not positioning this publish upper! Come on over and seek
advice from my site . Thank you =)
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:49 ق.ظ
البته من جنبه خوندن داسی تو دارما
ادامههههههه
پاسخ : _huntress_
بله
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:41 ب.ظ
به به هانترس خانوم چ عجب
پاسخ : _huntress_
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

نمایش نظرات 1 تا 30