تبلیغات
sonic advocates - beyond expectation 2
beyond expectation 2
 با صورتی در هم به خانه ی آجری روبه رویش خیره شده بود . خانه ای دو طبقه با پنجره های سفید رنگ ک لبه های آن شکسته و سقفی چوبی داشت و از همه بیشتر معماری خراب آن به چشم میخورد ، معماری بچه ی 3 ساله !  هیچ توصیف بیش از خانه ای ک روبه رویش بود نداشت . جلوی خانه  را نگاه کرد ؛ حصار های آهنی شکسته دروازه ی  فلزی ک شبیه در قفس ،  به طول 4 متر  بود ، چمن های بلند و زرد رنگی ک خانه را احاطه کرده بود و باغچه ها را در اسارت خود گرفته بودند ؛ گویا تابستان به آن خانه نیامده و یا انگار تابستان رنگ و بویش را در آن منطقه از دست داده و ناتوان شده بود  . زیر لب گفت : قراره تو این خراب شده بمونیم ! ؟
پسرک نزدیک تر شد و سوتی زد : مخوفه ... متاسفانه اره ! (جاستین دارکین
سن : 23
شغل : عضو سازمان Red Diamond )
هانترس دستانش را روی پهلو اش گذاشت : عالیه بهتر از این نمیشه !
جاستین نرده های آهنی را باز کرد ، صدای جیر کشیده داری باعث شد کلاغ هایی که بر روی شاخه های درخت خشک جا خوش کرده بودند پر بکشند . هانترس تا خواست قدمی به جلو بر دارد و داخل شود کیانا دستانش را بر روی شانه ی خواهر کوچکش انداخت  : خانه ی شبح زده اونطور ک دوست داری عشقم !
هانترس دست به سینه ایستاد : من ارواح و میبینم اما نه اینکه دوست داشته باشم و  دیوونه شم عسلم !
کیانا خنده ای کرد هانترس نیز  خنده اش را قورت میداد و لبخند گشادی زد ، با کوبیده شدن ناگهانی در ماشینی لحظه ای سر جایش میخکوب شد ، پسرک از ماشین خاکستری رنگش دور میشد ، هانترس زیر چشمی پسرک  را تعقیب میکرد ، پسرک دست چپش را در جیب شلوار جین پر رنگش پنهان کرده بود ، مابین دروازه ی فلزی ، طوری ایستاده بود ک اصلا دلش نمیخواست تیشرت مشکی اش ثانیه ای به آن میله های زنگ زده و کثیف  تماس داشته باشد : جاستین . ( اریس دارکین
سن :25
شغل : عضو سازمان Red Diamond )
با دست راستش کلیدی را به سمتش پرتاب کرد ، جاستین دریغا با شوک لحظه ای کلید را در وسط بدنش گرفت و با نیشخند به برادر بزرگش خیره شد: هی پسر غافلگیری خوبی نبود !
اریس موهای خوش حالتش را کنار چشم چپش را پوشانده بود ،را کنار زد : میریم اداره یسری کارا رو انجام بدیم ... دردسر درست نکن .
 چرخید و به سمت ماشینش گام برداشت ، جاستین تعرض آمیز گفت : هیییی مگه بچه ی شیش سالم !
اریس در جایش ماند و تنها سرش را به سمت برادرش خم کرد و با نیشخند شیطنت آمیزی گفت : کاش بودی !
با گفتن این کلمه مطمئن بود جاستین در دلش به او ناسزا میگوید .  تنها به لبخند کوتاهی اکتفا کرد و سوار ماشینش شد ، جاستین از پله های سنگی شکسته با احتیاط بالا رفت و چند کلید را بر روی قفل در سبز رنگ پریده امتحان میکرد ، زیر لب غر زد : اریس بی خاصیت ... نمیزاره چند تا مخ بزنم ! ...  فاک! 
کیانا از صحنه ی روبه رویش دل کند و  روبه روی هانترس چرخید و دستانش را بر روی شانه های هانترس گذاشت : هانتی همون طور ک اریس گفت میریم ی سری کارو انجام بدیم ،  تا میتونم  لفتش میدم ، جاستین جذابه و هات مخشو بزن ترتیبشم بده باشه خواهرم!
هانترس آنقدر از خواهرش شناخت داشت ک میدانست در مغزش چه میگذرد : کیانا ! خواهرم خوبه ک تو شاگرد نداری وگر نه یه بازیگر نمونه تو صنعت پ * * میشد ! 

صورت کیانا از لبخند فعلی اش بیشتر کش آمد : چه خوب چون به حرفم گوش میده هم پولدار میشه هم معروف و هر روزم کیف میکنه ! حتی دست الکسیسم از  پشت میبنده !
هانترس تنها به او نگاه میکرد لب هایش را جمع کرد تا نخندد ، کیانا دوباره گفت : چیزی میخوای بخرم ؟
_ در کنار شام یه بسته آبجو
با لحن تاکیدی ادامه داد :  مخصوصا کولا هم بگیر !!
_باشه جوش نزن 
 ... بیا ورق بازی هم کنیم انگار حیاط پشتی یه آلاچیقم داره
_ باشه!
کیانا دستانش را از شانه ی خواهرش برداشت و کمی از آن دور نشده بود ک گفت  : موفق باشی .

هانترس پوفی گفت ، به رفتن خواهرش خیره شد تا از دیدش محو شد ، به طرف ماشین رفت تا 8  چمدانش را بردارد ، آشوبی دلش را فرا گرفته .  نمیدانست چند وقت را در آنجا سپری  می کنند و برای آن روز ها و ساعت ها لباس به اندازه ی کافی برداشته است یا نه !؟
اشوبش را قورت داد .  گره ی محکم 3 چمدانی ک با بند کلفتی به سقف ماشین بسته  بود را باز کرد . چمدان نزدیک را با تمام توانش به لبه ی سقف رساند و آن را با دستانش برداشت ،  سنگینی چمدان دستان ظریفش را می آزرد ، لحظه ای حس کرد سنگینی چند لحظه پیش از بین رفته ، با بهت به شخص پشتش خیره شد : جاستین !؟
جاستین همانطور ک نیشخند دختر کشی بر روی چهره اش داشت گفت : ناخونت نشکنه پرنسس!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°
روی مبل چرمی سیاه افتاد و صورتش را فشرد : کل اتاقتو جمع کرده بودی پرنسس !
هانترس روی دسته ی مبل نشست و دستانش را دو طرف دسته گذاشت : نه !
جاستین سرش را به طرف هانترس خم کرد :شک دارم ! دوباره به حالت اولیه خود بازگشت . هانترس لبخندی زد . اطراف را نگا کرد، خانه ی نسبتا  بزرگی بود ؛کف  حال خانه چوبی و دیوار های سفید رنگی ک نشان از تازه رنگ بودن آن داشت ،  پرده  های کرمی سفید رنگ طرح داری ، تنها زیبایی خانه را جلوه میداد ،  با مبل های چرمی سیاه رنگ و عسلی های خاکستری ،  و پیانوی سفیدی ک قسمت های چوبی ساییده شده ای داشت . نور خورشید ک با تمام توانش از پنجره ها به داخل تابیده بود، خود را به لوستر های کریستالی ک همچو منشوری زیبا بود رساند ، متوجه شد ک چراغ خانه را روشن نکرده بودند ، از روی دسته مبل پایین آمد و به طرف کلید سفید رنگی رفت ، آن را پایین کشید ، اما هیچ روشنایی به چشم نمیخورد .
 کلید را بالا پایین  کرد هنوز هم هیچی ، به طرف جاستین رفت و با صدایی آرام گفت : جاستین برق نیستش،  شاید ژنراتور برق تو انباری باشه اگه میشه یه نگا  ...
صدایی نشنید به طرف جاستین خم شد : جا... جاستین !
متوجه شد ک او به خوابی خوش فرو رفته ،  پوفی کشید. دسته کلید ها را از روی عسلی برداشت ، پس از چند دقیقه دری ک گمان داشت انباری است را با امتحان کردن 4 کلید آن را باز کرد ، با باز شدن ناگهانی در گرد و غباری برخاست ساعدش را مابین دهان و دماغش گذاشت و پشت سر هم سرفه کرد ، دست راستش را در هوا تکان داد ، تنها چیزی ک به چشم میخورد تاریکی  بود ... تاریکی مطلق !
چراغ گوشی اش را روشن کرد ، تنها پلکانی را نور نشان میداد ک انتهای آن معلوم نبود ، آرام از پله های چوبی پایین رفت و از تار عنکبوت ها جا خالی میداد.  به انتهای پلکان رسید ، نور را به هر طرف می چرخاند ، اما فقط اندکی از مکان را روشن میکرد ، مکانی پر از اشیای قدیمی ، با خود گفت : کودوم ابلهی همچین انباری بزرگی رو درست کرده ؟! اندازه 3 تا اتاقه !
اطرف را با وسواس زیاد  گشت میزد ،  تا شاید ژنراتور را پیدا کند ، دیگر داشت تسلیم میشد. ناگهان دستگاه زنگ زده ای را پیدا کرد با خوشحالی به سمت آن گام برداشت ، گوشی اش را به دهان گرفت و با دو دستش دریچه ی تنظیم آن را باز کرد ، حس سرما وحشتناکی به وی دست داد ،  حس کرد شخصی در نزدیک اوست ، بدون چرخاندن سرش طرف چپش را نگاه کرد ، هیچی ! سپس با نگا به طرف راستش با دیدن دو نور سبز رنگ  در دل تاریکی ، شوکه شد . طوری ک پایش بر روی جسم فلزی گیر کرد و زمین گیر شد ، گوشی اش بر روی زمین افتاد ، قفسه ی سینه اش از ضربان تند قلبش بالا و پایین میرفت ، صدایی ضربانش را کمی  آرام کرد :هی  چرا ترسیدی مگه روح دیدی ؟
بدون توجه به کثافت خالص زمین دستانش را روی زمین کشید تا گوشی اش را بیابد با برخورد یه جسم آهنگی گرم او را بر داشت و طرف صدا برد :تو ...
دستی به طرف او دراز  شد : نمیخوای  بلند شی ؟
 هانترس با تردید دستانش را جلو برد ، ساعد دستانش را گرفت و او را به سمت بالا  کشید هانترس آرام گفت : ممنون ... جاستین .
جاستین تنها به یک لبخند اکتفا کرد . چراغ قوه ای را از جیبش در آورد و روشن کرد . نگاهی به دستگاه رو به رویش انداخت : تو برو بالا من درستش میکنم .
هانترس "باشه "ای گفت و راه خروجی را جست و جو کرد . انباری آنقدر بزرگ بود ک به راحتی میتوان در آن گم شد . صدایی توجه او را به خود جلب کرد ،  به طرف صدا رفت . صدای از بالای پلکانی ک تنها روشنایی همراه با شخصی ک به سیاهی نمایان میشد  با شک خیره شد   صدا دوباره آمد ، چقدر آن صدا برایش آشنا بود صدایی ک فریاد میزد : هانترس ! آهای پرنسس اون پایینی  ؟!
تردید دلش را فرا گرفته بود . راهی ک از آن برگشته بود را دوباره طی کرد . جاستین در حال تعمیر دستگاه بود. دوباره آن صدا ! اینبار نیز به طرف صدا و جای اولیه خود بازگشت . با دقت به صدا گوش سپرد : هاااااانترس ؟.... آهای پرنسس .
ضربانش دوباره شدت گرفت آن صدا ...
صدایی که از ابتدای پلکان می آمد ...
صدای کسی نبود جز ...
جاستین ! 


ادامه دارد....

[ پنجشنبه 26 مرداد 1396 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ _huntress_ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30