تبلیغات
sonic advocates - Little story
Little story
این قسمت : راکسلا 
بچه ها یه توضیحی بدم 
تمام اتفاقات داستان کوتاه و شخصیت ها ، رفتارشون بیشتر معکوسه 
شخصیت هانترس دیگه اون دخترا قبل نیست تو داستان فراتر از انتظار متوجه میشین 
تو داستان کوچک رفتار ها فرق داره 
شخصیت هام مثل جاستین زیاد خل نیس 
یا اریس رفتارش فرق داره 
خود هانترس ( ورژن جدید ) زود جوش نی و... 
این قسمت هم ک راجع راکسله اینم فرق داره راکسل میتونه در عرض 2 دقیقه اون 3 تا رو سلاخی کنه جه برسه براشون کار کنه 
پس دچار اشتباه نشید 
ممنون 


هارمونی : هوی کره خر بیا زود شروع کن تلف شدیم .
هانترس : اگه من کره خر باشم توئم خر خاکستری هستی 
هارمونی :چی زر زدی نفله! 
استفانی وارد صحنه میشه و اون دو تا رو جدا میکنه هارمونی رو شوت میکنه بیرون  کتاب طرف هانترس پرت  میکنه : بهتره شروع کنی 
هانترس : هیج وقت فازتو نفهمیدم !
استفانی  : هیج وقتم بهم ثابت نمیشه عقل سالمی داری ... شروع کن ...
هانترس : باشه کشمش =/ ... خب  دوستان من راوی شما هانترس والریم ( با دیوار بودم ک منو نمیشناخت =/ ) امروز میخوام داستان راکسلا رو تعریف کنم پس بتمرگید سر جاتون خوب گوش کنید =/ آفرین ^^ ...  یکی بود ، یکی نبود،  سالها پیش در کشوری کوچک ، جیبوتی خودمون =/ .  دختر مهربان (مثلا =/ ) و زیبائی به نام راکسلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد . . مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ... عجب طرف زود رفت زن گرفت اونم زنی ک دو تا بچه داشت خدا شانس بده =/ بدبخت ترشیده ها ! بزار نمک بپاشم به زخمشون =/
استفانی :هانترس ...
  هانترس : ترش نکن ... ادامه میدیم ... ولی پدر هم بزودی از دنیا شوت شد و دخترک تنها شده بود .  دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کار می کرد
راکسل : خدمتکار ! 
هانترس : شرمنده رکسی چان 
راکسل : شرمنده و زهر مار -_- الان باید بسابم 
+ اره ^^
_ بزار تموم شه میسابمت ... زود باش این مسخره رو بخون تموم شه تا از اینجا خفت نکردم 
+ چشم نترک =/...  و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . اخی آدم به این میسوزه خونه مال تو بابا مال تو 1 جنده و 2 تا خوکش بیان رئیسی کنن برات ... رکسی خوب خودتو نگه داشتی آفرین ^^
راکسل : ی دماری از روزگارت در بیام 
+ چیزی گفتی؟ 
_ میخواستی میشنیدی ...
+   او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، بچه ها تفاوتی با گوریل نداشتن ^^ یا به زبون خودمون شبیه گوه بودن =/ ...  برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند .... دیدی راکسلا حسودن
_ درد -_-
+ قلبم 
_ قلبت گرفت حالا میتونم از این جهنم بیام بیرون!
+ نه راکسل دلبندم ... ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او ناامید شود . 
راکسل :  میدونی چی الان بهم امید میده؟  ^^ 
+ چ....چی 
_ کشتن تو ^^
استفانی  :مشکلی ندارم 
هانترس : تو ببند در گاله رو 
استفانی : تو هم عین هو پیام بازرگانی ک کل ملت هی فحش میدنش هی نیا وسط ! 
هانترس : هعی خدا -_- ... همیشه با این امید از خواب بیدار می شد که یک روزی او هم خوشبخت خواهد شد =/ ... رفتار او با حیوانات خانه اینقدر خوب بود که تمام حیوانات نیز او را دوست داشتند منم دوست داره =/ ...  فقط گربه خواهرها بود که مثل صاحبانش بدجنس بود و راکسلا را اذیت می کرد . روزی راکسلا وقتی مادر و خواهر هایش خانه نبودند گربه را گرفت و با ساطور گردن او را قطع کرد و به سگش داد سپس  پوست سیاه او را کند و ریش ریش کرد. گوشت  او را تکه تکه کرد ویک شام مفصل برای آنها پخت ... شام مادر و خواهرانش گوشت گربه ی عزیزشان بود 
راکسل : این شد داستان ^^ 
هانترس آب دهنشو قورت داد و آروم گفت : ولی این تو کتاب نبود از کودوم گوری در اومد !؟ ... بیخی
 یک روز صبح که مثل همیشه راکسلا مشغول تمیز کردن خانه بود ... زنگ در به صدا در آمد وقتی در را باز کرد متوجه شد که دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر برایشان آمده است و نامه را به نا مادریش داد ... با اسرار راوی بدبخت =/ ... حاکم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا کرده و از تمام دختر خانم های زیبا و متشخص دعوت کرده تا در این مهمانی شرکت کنند میخواد یجوری تاج و تخت و به پسرش قالب کنه تا بره خوشگذرونی =/ . خواهران راکسلا عین میمون  خوشحال شدند در همین موقع راکسلا از نا مادریش خواست که او را هم به مهمانی ببرند . نا مادریش گفت : “به شرطی می توانی همراه ما بیایی که تمام کارهایت را تمام کنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم کنی تا آنرا بپوشی ” .
راکسل : چی زر زدی 
راکسل چاقویش را در آورد : کنیز دخترای جندته 
هانترس : راااااکسل !!! جان جاستین بیخیال شو 
راکسل : جون فرزند خوندم قسم نخور زبونتو میبرم 
هانترس : باشه فقط جان من خودتو نگه دار بعدا هر کسی رو بجز من میتونی بکشی^^ 
راکسل : بقیه رو بنال تا نظرم عوض نشده 
هانترس : اخیش ... راکسلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست کند ولی در همان موقع خواهرانش او را صدا کردند تا کارهایشان را انجام دهد . خلاصه تا غروب راکسلا مشغول آماده کردن لباسهای خواهرانش بود 
راکسلا چاقویی را در آورد تا خواهرانش را سلاخی کند ... صبر کن چیییییییییییی 0_0 رکسی !
راکسل : باشه باشه گرفتم
هانترس : خدایا خودت بهم صبر بده ... و نتوانست که لباسش را آماده کند موشهای کوچولو که راکسلا  را خیلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری جنده نشان شدند برای همین با کمک پرندگان کوچک لباس راکسلا را آماده کردند .اگه به من میداد دهن 3 خوک بسته میشد =/ ... تا راکسلا  بتواند در مهمانی شرکت کند راکسلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده دید خیلی خوشحال شد و آنرا تنش کرد و به کنار کالسکه آمد تا همراه بقیه به مهمانی برود 
راکسل : واقعا حالم داره بد میشه 
هانترس : تحمل کن ... این خط بود دیگه ؟. ولی خواهران جنده ی راکسلا  که از این اتفاق خیلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند و لباس راکسلا  را پاره کردند و خودشان تنهایی به مهمانی رفتند تا کنت ها را همانند پسر ندیده ها تور کنند 
راکسلا عین خیالش نبود شانه ای بالا انداخت  با خودش می گفت : فقط بر گردند بکشمشون 
 در همین موقع صدایی شنید که به او می گفت : چرا عزیزم هنوز یک چیز برای تو باقی مانده است و آن امید تو به زندگی است اگر تو امید نداشتی که من الان اینجا نبودم .  
راکسلا با بهت به زنی ک صداش از ته چاه در میومد گفت : این دیگه کیه ؟
هانترس : پری !
_ میبینم پریه؟؟؟؟؟!!!!!  ... اما چقدر شبیه جاستین 
جاستین : چون منم ! 
راکسل استین هایش را بالا داد و هانترس پشت استانی ک بی تفاوت نشسته بود پناه گرفت .
 راکسل :  با فرزندم چیکار کردی ؟ الان حکم مرگتو امضا کردی
 هانترس : کمبود نیروی کار داشتیم 
جاستین : بیخیال بزار تموم شه  از سر این آرایش حال بهم زن راحت شم ... دخترا چجوری با این کفشا راه میرن
هانترس : خفه شو فقط 5 سانته
 راکسل : ادامه بده تا با گیوتین سرتو نزدم 
هانترس : راکسلا سرش را بلند کرد و پری دختر نما را دید که فکر می کرد تنها در قصه شب و داستان های رویایی وجود دارد، عوق اونم جاستین =/ تصور راکسل سوار یونیکورن و رنگین کمان 
راکسل :  میکشمت عزیزم ^^
هانترس : چقدر تشنه ی خونمی..  راکسلا  از دیدن پری مهربان مثلا  بسیار خوشحال شد
 پری مهربان به او گفت : ” باید عجله کنیم ما فرصت زیادی نداریم من تو رو به مهمونی دعوت میکنم 
هاهاهاهاها وای خدا هاهاهاهاها 
راکسل : هانترس 
هانترس : اهم  او با عصای جادویی خود به هندوانه ... شرمنده کدو تنبل دوست ندارم =/ .. که در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن هندوانه  تبدیل به کالسکه زیبایی شد و چهار موشی که دوست او بودند تبدیل به چهار اسب زیبا کرد .و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتکار در آورد . حالا نوبت خود راکسلا  بود .
راکسل : جاستین به نفعته یه کاری کنی یه لباسی تنم باشه ک هانترس از خوشگلی حسرت به دل بمونه  80 بار سکته کنه 
جاستین : تلافی تمام گرم ریزی هاش 
اشک در چشمان هانترس جمع شد : شما دو تا ...  خیلی ... عوضی ها ... عررررر.... ... پری دختر نما  چرخی دور او زد و عصایش را به حرکت در آورد . ناگهان راکسلا خود را در لباسی زیبا دید و با کفش های بلوری  و.... 
هانترس غش میکنه و استفانی  یه پارچ آب سرد روی صورت هانترس خالی کرد 
هانترس : من زندم ... من اون لباسو میخوام 
استفانی  : والری تموم کن هم داستانو هم دلقک بازی هاتو
هانترس : کسی تو رو به زور نگه نداشته 
استفانی به زنجیر پاش اشاره کرد 
+ این از کودوم گوری اومد 0_0 
_  پدر گرامیت برای اینکه گند نزنی به زندگی کسی 
+ بهتر نبود مال من میبست 
_ نه چون به احتمال 120 درصد از دستت فرار میکردم 
راکسل : اهم 
هانترس : خو بابا کتابو بده ... کفش بلوری رو میخوام T-T ... کجا بود ... اها اینجا ...  پری به او گفت : ” عزیزم برو به عشقت برس 
راکسل : جاستین ... حالم بهم خورد اینجور حرف نزن 
جاستین : من یه بازیگر ماهریم دیالوگم همینه ! 
راکسل : دیالوگ میکنم تو حلق هانترس
هانترس : چرا من T-T ... راکسلا  به سمت قصر به راه افتاد . وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند . هیشکی از درونش خبر نداره =/ ...  و از هم می پرسیدند که این دختر غریبه کیست ؟ همین فضول های محله .کپیشون فقط با کلی آرایش جن مانند ...  پسر حاکم تا چشمش به راکسلا  افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد ...
راکسل : پیس هانترس ... هانترس ... هوی دیوونه کپ کردی ؟
هانترس همون طور ک با بهت به پسر حاکم خیره شد : وای خیلی جذابه ♡.♡
_ این کیه ؟
+ نمیدونمفکر کنم پسر عموی استفیه... خیلی جذابه میخوامش♡.♡ 
_ منم میخوام تو رو بکشم ...
+ راکسلا ی نامرد با اون جذاب دختر کش ک دلم میخواد با زنجیر ببندمش و مال خودم کنم رقصید و باهاش وقت گذرون  از دماغت بیاد T-T. پسر حاکم از راکسلا خوشش آمد ... نههههههه...  فکر میکنی از من خوشش میاد ؟
استفانی : از دستت فرار میکنه ! 
هانترس آهی از افسوس کشید : چون متوجه شد که او دختر مهربانی هست ،درونش مهمه درونش !  . زمان اینقدر زود گذشت ک متوجه نشد ... و باید .. رکسی الان باید فرار کنی!
_ چرا ؟
+ لباسات 
_ مهم نیس 
+ ها اااااااااااااا .... راکسل 12 شد .... راکسل ... خدااا ... ساعت 2 دقیقه از 12 گذشت ... وات د فاز ؟ موضوع چیه ؟ =/
استفانی  : جسی  ( جاستین ) یادش رفت محدوده ی ساعت 12 رو بزاره 
هانترس : فاک بهت جاستین
راکسلا با خنده ی پیروز مندانه ای بر روی صندلی شاهانه ای نشسته بود و دستانش در دست پرنسس بود 
پسر حاکم از راکسلا در خواست ازدواج کرد و او نیز بدون درنگ قبول کرد .... عرررر نمیخوام ... حالا ک گند خورده تو داستان ادامه بدم ...اوووم اره این صفحه ..  راکسلا پس از ازدواجش و داشتن عروسی مفصل .  بعد آن دستور داد تا خواهرانش را دستگیر کنند و آن ها را در سیاه چال بیندازند سپس با تبر افتاد به جان آنها و سرشان را جدا کرد و بدنشان را تکه تکه کرد و دستور داد جمجمه ی آنها را با گوشت پخته شده خودشان درست کنند و پیش نامادری فرستاد ... سپس مهمانی گرفت و گوشت خواهرانش را نیز دوک ها خوردند و استخوان های آنها برای سگان ماند ... چقدر شیرین =/ ... همون طور ک از راکسل انتظار داشتم ... 
راکسل : خوشت اومد ^^... دوست داری سر خودت هم بیارم ^^ 
هانترس : ن ممنون گلم من خیلی بد مزم
_ مهم نی ادویه زیاد میزنم حالا زر نزن 
+ چشم ... کجا بود ... پس از آنکه پسر حاکم به فرمانروایی رسید . راکسلا در خفا او را به قتل رساند ... صبر کن ! ... چی شد ؟ ... مرد 
راکسل : اره ^^
+ هاهاهاهاها شوخیه نه 
_ نه ^^
+ چررررراااا
استفانی : گوشم 
+ چطور تونستی اینکارو باهام بکنی چطور 
_ انتقام شیرین ^^ 
+ نههههههههههههههههه 
استفانی  : درد تو داستان مرد تو دنیای خودمون همین اتاق بقلی 
انگار هانترس جون دوباره ای گرفت : ای جون این داستانو تموم کنم برم سروقتش!^^ ... کجا بود ... راکسلا پادشاه آن کشور شد و آن کشور را به سیاهی کشید و تبدیل به ملکه ی سیاه شد و مادر ناتنی هم چنان شکنجه ای کرد و آنرا زنده زنده در آتش سوزاند  و پایان ... اصلا انتظار نداشتم اینطور تموم شه ! 
راکسل : یکمش موند 
هانترس : ها؟
راکسل : راکسلا به  گارد ویژه اش ک نایت نام داشت دستور داد تا کله ی قطع شده ی هانترس برایش بیاورند 
هانترس : جانم 0_0 
_ خوش میگذره 
+ دوستان اگه بهم رحم کردند و زنده موندم میبینمتون  =/ 
فلنگ و بست و در رفت : ... اخههههههه چراااااااا من !

[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ _huntress_ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30