تبلیغات
sonic advocates - زرد؟...
زرد؟...

صدای نفس نفس زدن هایم از درد را به خوبی میشنید اما همچنان در جای خودش ایستاده بود!چشمان زرد رنگش در تاریکی میدرخشید.
_نمیترسی؟
او چیزی نمیگفت! کاملا ساکت و خیره به رنگ سرخ مایع روی زمین بود.
چند قدم جلو امد،رو به روی خون روی زمین زانو زد!
حالا انگار من داشتم می ترسیدم...
چشم های درخشانش در خون روی زمین منعکس شده بود.همانند یک عروسک بی جان به خون روی زمین زل زده بود.حس افتضاحی داشتم. 
جسه ی کوچیکی داشت اما جسارتش عظیم بود...
یا شاید، شاید دیوانه بود!
دستان کوچکش را در درون خون فرو کرد.
اری!من بودم!! آن کسی که ترسیده بود،من بودم !
دستانم را تکان تکان میدادم تا شاید ان طناب های لعنتی شل شود اما فقط زخم روی پوستم را بیشتر می سوزلند.
با ارامش دستان کوچکش را بالا اورد و بعد از کمی خیره نگاه کردن به آنها سرش را بالا اورد...
لبخند زد...

پ.ن:گفتم که باهاتون چیزای دیگه ای رو در میون میزاررم .. اینم همون صحنه های ذهن گذره که در موردشون گفتم .. اگر گفتید در مورد کیه؟

برچسب ها: ذهن گذر ، داستان ،
[ چهارشنبه 11 بهمن 1396 ] [ 01:36 ق.ظ ] [ roxsana . ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب